تبليغاتX
دست نوشته های من


رادیو رسانه ی خوبی ست .... حساسیت ها روی رادیو کمتر است فلهذا سایه لویاتان بعد از گذر از فراز تلویزیون و کتاب و سینما و تئاتر و موسیقی به رادیو که می رسد کمرنگ تر و نیم سایه تر می شود ..... رادیو جوان هم که دیگر اسمش رویش است ... نیروی جوانی .... جوانان خلاق وطن .... ایرون ...ایرونی .... یک روز که خسته باشی نه فقط از ۶ صبح پا شدن ،نه فقط از سر و کله زدن با یه مشت آدم خنگ و حمال و پست ،نه فقط از زوری که همیشه از سر صبح تا بوق سگ کلّن بهت می آد ، بیشتر از همه از گرمای هوا و سیگاری که از صبح تاحالا نکشیده ای ....توی ترافیک خسته از نوارهای تکراری ماشینت بخواهی رادیو گوش کنی اونهم رادیو جوان ... چه حالی بده

اپیزود اول : جلوی شهر بازی خدا بیامرز در بزرگراه باریکی که یک مسیر هم ویژه ی اتوبوس از توش جدا کرده ن و ماشینهایی که همینجوری زیگزاگ می رفتن حالا حرکت براونی می کنند پفیوزها!

شنوندگان از ما خواسته اند که زندگینامه بزرگمرد مقاومت ،سیدحسن نصرالله را بازگو کنیم ....... موزیک سنتی با تم عربی و غم و فلان ..... سید حسن نصرالله در سال ۱۹۶۰ در روستایی در نزدیکی صور متولد شد ....می گه و می گه تا می رسه به جوونی استاد: در جوانی به دنبال رفیق بازی نبود( ر.ک. به قرائت زمان مرحوم یملیخا در مورد معیارهای انسان خوب) اوقات فراغتش را در مسجد می گذراند ،تفریح او در مسجد بود و عبادت هم می کرد.

اپیزود دوم : از صدر که می پیچی توی شریعتی جلوی بولینگ عبده بلبشویی از ماشینها و صف عظیمی از دختر و پسرهای عشق هنر در پی بلیط کافه ستاره صفشان به خیابان شریعتی هم امتداد یافته .... مجری محترم در باره ی نمایشگاه خوراکی های سنتی در پارک پردیسان می گوید و زحمات مادربزرگهای ما برای طبخ غذا و اینکه چه خوب بود تا می رسد به اینکه : آن زمان ها از فست فود و پیتزا و اینها خبری نبود .... مادربزرگ وقت زیادی برای پختن غذا می گذاشت .....شاید بگوییم آنها وقت اضافی داشته اند و ما وقت نداریم ....بیایید ببینید غربیهایی که می آیند برای ما پیتزایی می زنند امروز خودشان دارند بازمی گردند به سمت غذاهای ما ( تصور کن غربیهایی که با کلی ناز و ادا حاضرند بیان سر یک پروژه ی عظیم نفتی و کلی حق بد آب و هوایی و حجاب و فلان از ما می گیرند گر و گر می آن سر کوچه های تهرون پیتزایی می زنند) ...ببینید اون موقع بیماری ها بیشتر بود یا الان (!!! ) .... بیایید با فرهنگمون مهربون تر باشیم ...گول غربیها رو نخوریم !


+ در تاریخ   یکشنبه 22 مرداد1385ساعت  16:17  توسط  ساغر بهنود  | 

 

سلام مادر جان

از اينجا که ما هستيم اگر هوا ابري نباشد و آن پايين معلوم باشد،‌ شما را مي بينم. گويا حالتان خوب است. ما هم اينجا حالمان خوب است. من هنوز هم نون تافتون را بيشتر از سنگک دوست دارم و ديروز به فرشته اي که آمده بود سفارش بگيرد سپردم زياد به خميرش جوش شيرين نزنند. اينجا وضع مزاجم هم بهتر است و غذا هميشه هست و کسي برگ درخت نمي خورد.

مادر جان اينجا من بالاخره صورتم را حسابي شستم و آن خال زير ابرويم که گم شده بود پيدا شد. شما به همراه آقا جان ديگر نگران نباشيد.

اينجا چون جا کم است من با يک نفر ديگر هم اتاقم اما فرشته سرايدار مي گفت بزودي به سوئيت هاي جدايي در بهشت منتقل مي شويم. فرشته مي گفت چون کشتار ما کمي ناگهاني بوده و کسي به پيمانکار قطعه شهدا اطلاع نداده قدري طول مي کشد تا همه چيز آماده شود. فعلا براي اينکه عادتمان بدهند شبي يکي دو تا حوري برايمان مي آورند و خيلي خوش مي گذرد. اما براي اينکه پررو نشويم سهميه همين شبي يکي دو تا مي ماند. با رفقا قرار گذاشتيم رفتيم منزل خودمان بترکانيم.

راستي مادر جان به سکينه بگو برود شوهر کند. به خدا زندگي ارزش اين سياه بخت شدن ها را ندارد و او هم که تازه دوازده سالش است. بگو به جان خودش من راضيم و اصلا من کي باشم که راضي باشم. اينجا ما تازه داريم مي فهميم که زنها هم آدمند و به ما گفتند شما غلط کرديد يک عمر برايشان تعيين تکليف کرديد. حتي اگر شهيد باشيد.

راستي مادر از اين بالا که نگاه مي کنم قرار است ده سال ديگر اسم مرا روي خيابان کنار بستني فروشي بگذارند. اما من از آنجا زياد خوشم نمي آيد. بگو ببين مي شود سي متري را به نامم کنند؟ آنجا با بچه ها گل کوچيک مي زديم و خيلي خوب است.

اينجا فرشته کاتب هي به من چشم غره مي رود چون ما نبايد از آينده براي شما که هنوز زنده ايد بگوييم. ان شاءالله مي آييد خودتان مي بينيد.

خب من بايد بروم. آقاجان اينها را ببوس.

قربانت غضنفر.


+ در تاریخ   چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت  7:48  توسط  ساغر بهنود  | 

شازده کوچولو با آنکه زير سن قانوني است اما عاشق ترين شازده دنياست و با آنکه شازده است اما سيبيل ندارد. به گزارش در و همسايه وي حتي کلاه مرصع هم ندارد. حالا اينکه چطور يک نفر با اين مختصات مي شود که شازده بشود را از «دو سنت اگزوپري» بپرسيد که خودش هم معلوم نيست از کجا «سنت» شده... آنهم به ميزان تقريبي «دو» تا.

شازده کوچولو مثل ساير جهانگردان اشتباه کرد و حدود صد و پنج سال پيش، يکبار به طور تصادفي از کنار تبريز گذشت. او شازده هاي ديگر را ديد که خيلي بالاي سن قانوني بودند اما زياد از جايشان تکان نمي خوردند. وي همچنين آدمهايي را ديد که خيلي سيبيل داشتند اما تا لنگ ظهر مي خوابيدند و سر دسته اين سيبيلو ها از همه بيشتر مي خوابيد تا حدي که مي گفتند مريض است. البته هيئت همراه توضيح داد که اينجا ايران است اما شازده کوچولو بازم هي تعجب مي کرد. هيئت همراه همچنين توضيح داد که ساير مردم ايران شازده نيستند و مجبورند خيلي بدوند. آنها در حالي که مستندات خود را ارائه مي دادند ابعاد زندگي در ايران را مبني بر دو محور اساسي شمردند: ۱- نان   ۲- مشروطه. پس آن شازده کوچولو سريعا نتيجه گرفت که اين مردم دو جايشان به شدت معيوب است: ۱- معده   ۲- مغز.

هيئت همراه همچنين تعريف کرد که چگونه سردسته شازده هاي ايران تا پنج سال ديگر کاغذي امضا مي کند و طي آن موضوع مشروطه به تدريج منتفي مي شود. آنها بر اين باور بودند که پس از اين واقعه، مردم ايران مجبور مي شوند تا ابد دنبال نان بدوند... حالا تا ابد هم نه،‌حداقل تا وقتي امام زمان بيايد. شازده کوچولو که هي مراتب شگفتي خود را ابراز مي داشت اعتراف کرد که بلد نيست امضا کند و نکند که بعدا به مشکل بر بخورد؟ اما هيئت همراه وي را دلداري داد که: «نه عزيزم... اتفاقاتي از قبيل مشروطه فقط بر اثر اجتماع بيش از دو نفر پيش مي آيد که آن هم در سياره تو منتفي است... آنجا فقط تو هستي و گلت». *

شازده کوچولو سالها بعد در حالي که جريان را براي دو سنت اگزوپري تعريف مي کرد از او خواست که شرح اين واقعه را بنويسد. اما دو سنت اگزوپري در حالي که کاملا مخالف بود گفت هيچوقت اينکار را نمي کند چون برايش مهم است که پس فردا کتابش اجازه چاپ بگيرد و زن و بچه اش گرسنه نمانند. در اين لحظه شازده کوچولو که به نظرش مي آمد همه مردم دنيا دنبال نان هستند خيلي دلش براي گلش تنگ شد. با اينحال و با وجود وسوسه هاي اطرافيان او هيچوقت هوس نکرد به باغ گل هلند سر بزند و خب، طبيعتا هيچوقت پيش نيامد که قراردادهايي از قبيل گلستان و غيره را امضا نمايد.

روايت است که وي در دوران بازنشستگي توي بيابان هاي عربستان راه مي رفت و مرتبا گلش را صدا مي زد. مي گويند زائريني که براي بار بيستم (و به بالا)‌ مشرف مي شوند توانايي ديدن رد پاي وي را بر تن عريان صحرا دارند... به شرطي که براي کسي تعريف نکنند. به اين ترتيب او به عشقش وفادار ماند و تا آخر عمر مجبور نشد امضا کردن ياد بگيرد. تا زمان حيات، دو سنت اگزوپري اينکار را برايش انجام داد و امروزه نيز، اين وظيفه خطير بر دوش «هري پاتر» است. هر کجا هست سلامت باشد.

برگرفته از کتاب «چگونه شازده باشيم».


* احتمالا اعضاي هيئت همراه هم مثل ساير مردان دنيا معتقد بودند گل آدم نيست - نويسنده.
 

+ در تاریخ   یکشنبه 15 مرداد1385ساعت  21:18  توسط  ساغر بهنود  | 

ما در يکي از جزاير ماداگاسکار قدم مي زنيم. در اينجا طبيعت همانگونه که بايد باشد هست و نه يک ذره کمتر... به طوري که بوي فاضلاب بيداد مي کند.

در اين جزيره که از روي تصادف به بقيه دنيا وصل است، موجودات عجيبي را مي بينيم که نمي دانيم اسمشان چيست. اين موجودات چهار پا که هيچ، نه سه تا، نه دو تا... گاهي حتي يک پا هم ندارند. وقتي براي مصاحبه به يکي از اين موجودات نزديک مي شويم ابتدا به جا نمي آورد و هي ناله مي کند... اما بعد که هدف ما را از انجام مصاحبه مي شنود  از اوضاع زندگي بسيار ابراز خوشحالي مي کند و مي گويد که به علت تعدد همين پاهاي نداشته خيلي پول در مي آورد. او به همراه ساير همکارانش معتقد است که هر چه عليل تر، به درد بخور تر... آنها همچنين با انگشت مکاني را نشان مي دهند که نامش عليل خانه است و آنجا براي هر کسي تصميم مي گيرد که چقدر عليل باشد... از بچگي.

ما بي شک در يکي از جزاير ماداگاسکار قدم مي زنيم چون اينجا همه چيز وحشي است. حتي کودکان زير پنج سال... و ما با اينکه حواسمان به همه چيز هست جيبمان تا ته خالي مي شود. در اين جزيره تنها اثري که از صنعت و تمدن مشاهده مي شود همان قوطي هاي حلبی روي هم چيده شده است که تا سقف مي رسد... و سقف هم چيز زياد قابل عرضي نيست.

همانطور که حال ما قابل عرض نيست. شايد بر اثر يادآوري صحنه هاي مذکور (و غيرمذکور باشد). شايد وقتي ديگر در اين باب خدمت برسيم.

فعلا.


+ در تاریخ   شنبه 14 مرداد1385ساعت  17:47  توسط  ساغر بهنود  | 

خانم «فضول» نويسنده است. البته مثل ساير حقايق دنيا، اين «نويسنده» بودن را هم عده قليلي باور دارند و همين مسئله به خانم فضول امکان مي دهد که دائم از دست دنيا شاکي باشد. شاکي باشد که چه؟ که کشفش نمي کنند!

با اين حال خانم فضول که از اول فضول نبود. اما طي يک اقدام انتهاري، وسط تحصيلات عاليه رفت و خبرنگار شد. طي اين واقعه جهت ارزيابي سلامت عقلاني از وي آزمايش خون به عمل آمد و ميزان «فضوليت» وي بسيار بالاتر از معمول گزارش شد. حالا تازه معلوم شد که چرا در و همسايه از دست وي آسايش ندارند. :)

پس از آن، خانم فضول که عادت داشت با واقعيات به سادگي روبرو شود، نام خود را از «خرخوان» به «فضول» ارتقا داد و درس را ول کرد. اين مسئله که به اندازه خوردن کله پاچه در زندگي وي پيشرفت و ترقي محسوب مي شد، راه را بر باز کردن دهان اطرافيان هموار نمود و حالا حرفي نيست که پشت سرش نباشد ولي Who cares !

وي در حالي که به خيال خودش به اندازه کافي سعادتمند است چندين هزار بار در اقصا نقاط به عنوان خبرنگار و نويسنده مشغول به کار شده است ولي هيچ يک از اين موارد ارضايش نکردند. او که معتقد است نوشتن يک فعل ذوقي-قريحه اي است نه يک فعل خريدني که با ماهي فلان قدر سر و تهش هم بيايد، تصميم دارد با نوشتن وبلاگ قدري دق دلي اش را خالي کند...

برویم که داشته باشيم !


+ در تاریخ   پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت  21:34  توسط  ساغر بهنود  |