تبليغاتX
دست نوشته های من


 

یادداشت اول: ببینین دوستان... ایرانی بودن یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... غصه خوردن ندارد که... مخصوصا وقتی براساس سرشماری های هزار قرن پیش، نگاه می کنی و می بینی هفتاد میلیون آدم دیگر هم (گاهی تا آخر عمر) گرفتار اتفاق مشابهی هستند... اینجاست که (بی رو در بایستی) دل آدم خنک می شود۱... :)

یادداشت دوم: ببینین دوستان... عرب زده بودن (به فتح عین و ر) هم یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... این هم غصه خوردن ندارد... اگر هم فکر کردید که با مطالعه تاریخ می تونید مشکل رو ریشه یابی کنید باید بگم هنوز خیلی بچه اید چون این چیزها اصلا ربطی به تاریخ نداره... جریان از این قراره که یه زمانی سایه خدا افتاده بوده تو ایران زمین... و ما از خودمون فرهنگ صادر می کردیم... بعد زمین چرخید و سایه خدا افتاد تو عربستان... حالا اونا برای خودشون (و البته برای ما) فرهنگ صادر می کنن... اروپا هم که همیشه ابری بوده، سایه مایه نداشته... پس کلا فرهنگی هم نداره... به دلیل همین آفتاب نداشتن و سایه نداشتن و غیره، اونا نمی تونن رختاشون رو  روی بند پهن کنن تا میکروب کشی بشه... بنابراین از یه خطی به اونور، هر کی عرب نیست نجسه...

می بینین... همه چیز خیلی ساده و توجیه پذیره۲... :)

یادداشت سوم: ببینین دوستان... شیعه بودن هم یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... این یکی شاید غصه خوردن داشته باشد اما خدا وکیلی گریه کردن ندارد... آبغوره گرفتن را بگذارید برای بچه های طفل معصوم جماعت سنی که برای رقابت با خیل انبوه۳ شیعیان تولید شده اند و بلافاصله پس از تولد، دیگر کاری برای انجام دادن ندارند... و اگر شما آنقدر از خدا و پیغمبر (و حضرت علی) در هراسید که روتون نمی شه حس کنین یه مشکلی هست، بدانید و آگاه باشید که در اوج سلامت عقلی به سر می برید... خوش به حالتون :)

برگرفته از کتاب: «چرا تئوریسین نیستم»


۱ - و دقیقا همینجاست که «آدم» احساس می کنه خدا شوخیش گرفته - نویسنده.

۲- پس سریعا تاریخ رو بسوزونین تا فرزندانمان دچار اشتباه و اتلاف وقت  نشوند - نویسنده.

۳- به دلیل اصرار در انتقال حس، حق خود می دانم از هرگونه حشو و هجوی استفاده کنم - نویسنده. 


+ در تاریخ   چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت  1:31  توسط  ساغر بهنود  | 

 

وقتي از بوسه هاي گرم دم در فارغ شدند …. در را كه بست و تو رفت هنوز از داغي سر و صورتش چيزي كم نشده …. الكل در مويرگ هاي مغز رسوب كرده بود …. نشسته بود روي سلول هاي مغز و مي سوزاند …. نيروانا از باندهاي پشت ماشين انگار نت ها را مي كوبيد توي مغزش ….  سيگاري آتش زد و راه افتاد …. چهارراه پارك وي هنوز غلغله ي ماشين بود ….. نيم كلاچ-ترمز در اين حال اصلن نمي چسبيد …. راهشو به سمت راست كشيد …. اتوبان جاي بهتري بود …. با سرعت رها تر مي شد … رها شدن، رها كردن …. با سرعت به نور نزديك تر مي شد …. به انرژي ….. توي صدر كه پيچيد سيگار تمام شده بود ، هنوز نيروانا عربده مي كشيد …. هنوز سرش داغ بود …. هنوز فكر مي كرد پا در چه حماقتي گذاشته باز با اين عشق ….. هنوز حس تملك كسي آزارش مي داد …. اي كاش مي شد آبي بر آتش توي مغزش بپاشد …. ماده اي قوي تر … آرام تر ولي …. هر چي فكر مي كرد مباحث داروهاي قابل سوء مصرف يادش نمي آمد …. خب نبايد هم مي آمد …. سر كلاس هاي روانپزشكي جمع مي شدند توي پاترول نيكي عرق مي خوردند و پوكر بازي مي كردند در گوشه اي از حياط بيمارستان روزبه ….. يادش آمد ساعدي هم وقتي را كه بايد صرف پرداختن به مريضهاش مي كرده توي پاويون روزبه داستان مي نوشته!! عجب انسان بي شرف بي وجداني …… لبخندي محو بر گوشه لبانش ….. نفهميد كي خروجي كامرانيه را رد كرد …. نوبنياد را …. نفهميد كجا آخر بابايي با سرعت صدو نود تا فرمون داد … نفهميد كه لبه ي آزاد گاردريل كه در را جر داد و سينه و شكمش را چرا آزاد بود اصلا؟ ….وقت جان دادن از ذهنش گذشت چه آبي بر آتش مغزش پاشيده شد…. لبخندي محو بر گوشه لبانش ….

 


+ در تاریخ   جمعه 24 شهریور1385ساعت  1:31  توسط  ساغر بهنود  | 

جلوی صحنه: داستان، از زندگی پیرمردی می گوید که در حیاط خانه ای تنهاست... بساط واکس جلویش پهن است اما رفت و آمدی اطرافش دیده نمی شود... و پیرمرد، از سر تنهایی شروع می کند به حرف زدن با مرغ و خروس... بعد از مدتی توجه خود را به خروس بیشتر می کند و خروس، به نوعی تبدیل به قهرمان خیالش می شود... وی که هر روز خود را به خروس نزدیک تر می یابد دوستی دو طرفه ای را تصور می کند و شروع می کند به تفسیر حرکات خروس برای این دوستی... شاد می شود، دلش می شکند... دچار سوء تفاهم می شود... معذرت می خواهد... کار به جایی می کشد که در رکاب خروس در می آيد... هر مرغی را که از زیر بال خروس فرار کند سر می برد... با خروس های دیگر می جنگد و در یکی از این جنگها، زخمی می شود و می میرد...

پشت صحنه: بساط واکس بدون عبور کفش پوش هایی در حوالی، نوعی بلاتکلیفی پیرمرد را در آستانه از کار افتادگی نشان می دهد... که جسم دیگر نمی کشد ولی ذهن هنوز کار می کند... از این رو پیرمرد به دام رویا پردازی می افتد... با کنایه ای به سرکوب شدن نیاز جنسی پیرمرد، خروس قهرمان ذهن وی می شود و کار تا جایی ادامه می یابد که پیرمرد، مثل یک سرباز در رکاب فرمانده اش می میرد... شاید برای آن سرکوب شدگی که منجر به قهرمان گرایی ای می شود، نشان دادن چند فریم از کلیشه های رفتاری در سنین پیری لازم باشد.

حرکت دوربین: جز در جنگ های پرمرد با دیگر خروس ها، دوربین هیچ حرکت تندی ندارد... به طور کلی حرکت از بالا شروع می شود... یک نمای کلی از حیاط (با زمین خاکی)... و در سایر فریم های اولیه دوربین در سطح چشمان پیرمرد است... اما کم کم پایین می رود... آنقدر نامحسوس که چشم بیننده نمی بیند... کار به جایی می رسد که صحنه آخر از جایی هم سطح پاهای خروس گرفته می شود و اقتدار خروس را به عنوان یک فرمانده (در آخرین جنگ بین پیرمرد و یک خروس دیگر) نشان دهد... دوربین با توقف روی صورت پیرمرد باید بتواند نکاتی مانند کم سویی چشم و نگرانی در ابتدا، و هیجان، رنجش و سایر حواس را در ادامه نشان دهد.

واقعیات تلویحی: در حقیقت پیرمرد ابتدا از تنهایی رنج می برد اما کم کم بر اثر سوء تغذیه (ریختن غذایش برای مرغ و خروس) به سوء تغذیه و در ادامه به آلزایمر دچار می شود... دوربین باید بتواند ضعف غذایی پیرمرد را (به کمک گود رفتگی گونه ها و غیره) نشان دهد...

 


+ در تاریخ   پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت  23:39  توسط  ساغر بهنود  | 

 

كوزت ياد گرفته بود حتا وقتي كتك مي خورد فقط نگاه كند .... كتاب مقدس گفته بود و چه خوب گفته بود كه آن سوي صورتت را بياور ..... كوزت در خلوتش هم نمي گريست حتا .... كتاب مقدس مي خواند ....  كتاب هاي ديگري كه آن روز ها مي شد خواند و باليد .... در خفاي خفه ي اتاق زير شيرواني كوزت بود، كتاب هاش و روياهاش كه گاهي با رنگ مي پاشيدشان روي بوم ....

كوزت حتا نيم نگاهي به طعنه به باسن بزرگ خانم تنارديه(؟) هم جرات نداشت... نيم نگاهي حتا به ژان والژان كه خسته و عرق كرده جلوي شومينه مي نشست و چشمهايش را مي بست و چپق مي كشيد و گاهي كه چشمهايش را نيمه باز مي كرد با ولع اندام حالا كاملن زنانه ي كوزت را برانداز مي كرد ..... نگاه كردن به شبنامه هاي انجمن برادري پاريس كه گاهي نيمه شبي از لاي در مي سراندندش تو  كه ديگر هيچ !

حتا در روياهايش هم ديگر اسب سفيدي نمانده بود ..... قيافه ي اسب را هم فراموش كرده بود .... حتا وقتي شهردار مادلن درشكه را از روي پيرمرد مي كشيد كنار كوزت الاغ سياه لاغري را مي ديد كه درشكه را مي كشيد.....

الاغ را شبانه بر بوم كشيد ....

بوم ... بوم .... بوم ....

چه كسي بود آن وقت شب ....وقتي همه خواب بودند ....

بازرس ژاور خواب ندارد .... كوزت معصوم در باستيل بود ....

با آغاز به كار گيوتين،در كنار رودِ خون  بر سنگفرش خيابان هاي پاريس كوزت  تولدي دوباره يافت .


+ در تاریخ   چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت  22:39  توسط  ساغر بهنود  | 

 

نگاهش از روي ميز سُر خورد .... از روي كاسه ي ماست و خيار ، چيپس، خيارشور ..... از روي زيرسيگاري هاي نيمه پر، پاكتهاي سيگار نيمه پر، ليوان هاي نيم خورده ........ از لابلاي بوي سيگار و الكل و دروغ و لبخندهاي الكي ..... تصوير ماتي از چهره هاي مبهوت .... عروسك هاي بزك كرده و دسته خرهاي جلف .... شوخي هاي بي مزه و خنده هاي از سرناچاري ..... تصوير لامپ هاي سقف بر برق ميز چوبي..... نگاه رقصان و لرزان از سراميك كف به آن سوي ميز سر خورد ......... 46 كروموزوم، خانواده، مدرسه، دانشگاه، ايران ..... آن چه ساخته بودند چه بود كه معصوميت را به نگاهش باز گردانده بود..... جمعه شب .... تابستان ..... عرق سرد ... كو ساتوري كه اين گوشت هاي اضافه ي چسبيده به روح را شقه كند؟ كو ميله ي داغي كه چشمه ي اين نگاه را بخشكاند ؟ كو دستي كه قلم مو در آبرنگ بزند و شتكي بر خاكستري زيست؟

آن سوي ميز نگاه رقصان و لرزان و معصوم و ناب ، آرامگاهي مي جست تا در انتهاي شب كم رمق و ناسور نماند..... 

بتون سرد انعكاس تلخي مي دهد نگاه را .... انگار كه تقويت اش مي كند تا هيولا كه برگردد خاكستر از روي آتش بپراكند .... و آتش هيمه مي خواهد.... آتش اوج مي گيرد .... زبانه مي كشد ....

پوست سفيد براق نگاه را ملوث مي كند ....همانجا مي خواباندش .... بوي تعفن ماندگي مي گيرد و عفونت  همه ي دنيا را پر مي كند....

نگاه از روي ميز سر مي خورد .... نگاه كه با نگاه گره بخورد.....

-نرگس شروع شد.

نگاه در انتهايش شوكت را مي بيند و نرگس را .....  70 ميليون نگاه به تلويزيون مي ماسد .....


+ در تاریخ   شنبه 18 شهریور1385ساعت  17:51  توسط  ساغر بهنود  | 

The Little prince

پرده اول- من در کودکی: عادت دارم یک کوچولوی مامانی باشم... روزی سه تا بوس نوش جان کنم و ریش سفید ها راه بروند و بگویند: این بچه آخرش یه چیزی می شه. به همین سادگی (و حتی ساده تر) می توان استنتاج کرد که من به نحو خیلی ملایمی از دماغ فیل افتاده ام. البته جناب فیل پس از انداختن بنده به سزای اعمالشان رسیدند و توسط مار بوآی مربوطه تبدیل به یک لقمه چپ شدند.

Elephant inside the boa

-------------------------------------------------

پرده دوم- من در حال تحصیل: تقریبا بدون شرح. همان طور که از آلبوم خانوادگی مان بر می آید اینجانب دائما در حال دید زدن افق های تازه هستم... البته اگر دماغ تلسکوپم به پنجره دختر همسایه گیر نکند.

Star-gazer

-------------------------------------------------

پرده سوم- من پس از تحصیل:چون به شدت امر بهم مشتبه شده و فکر میکنم که هر کی درس بخونه حتما یه چیزایی می دونه،  شروع می کنم به صدور معلومات از خودم. همانطور که از عکس پیداست در این پرده به دلیل تابش تشعشعات ناشی از علم، پوستم برنزه شده.

European astronomer

-------------------------------------------------

پرده چهارم- ورود به اجتماع: در این پرده من پس از ورود به اجتماع، می بینم همه مردم سیاره ام از دماغ فیل افتاده اند. از آنجایی که دماغ یک وسیله کاملا شخصی می باشد (مثل مسواک)، نتیجه می گیریم که هر کسی باید برای خودش یک فیل شخصی داشته باشد تا از دماغش بیفتد. پس کلا سیاره پر می شود از فیل. بعدها اداره راهنمایی و رانندگی طرح زوج و فرد را برای تردد فیلها در سطح سیاره اجرا می کند تا به این ترتیب ترافیک کنترل شود، ولی در این عکس هنوز این طرح تصویب نشده.

Elephans on the planet

میان پرده: در این لحظه به علت مواجهه با طوفان «پوچی» و «هوچی» تصمیم می گیرم خودکشی کنم. پس از یک رهگذر می خواهم لطف کند و مرا از لبه پرتگاه هل بدهد پایین.

The Little prince

رهگذر مربوطه خیلی سرسری می گوید "ساعت هشت و نیم است" و می رود. همانطور که از بی توجهی وی بر می آید، خیلی عجله داشته و توی عکس نیفتاده.

-------------------------------------------------

پرده پنجم- پس از ناکامی در سر به نیست شدن: تقریبا بدون شرح. به طور واضحی به میخوارگی (از اصناف مختلف) رو می آورم تا "درد جوانی" خود را تسکین دهم.

Tippler

-------------------------------------------------

پرده ششم- نور امید: دنیا با میخوارگی نمی گذرد. در عالم مستی یادم می آید که وقت کودکی هنگام بازی در گل و شل، بر اثر کنجکاوی یک عدد کرم شب تاب قورت داده ام. پس از به یاد آوردن این خاطره بلافاصله چواب دو تا از بزرگترین سوالهای قرن پیدا می شوند: ۱- چرا من کرم دارم. ۲- چرا همیشه نوری در دلم سو سو می زند.

پس به طرز نامربوطی می شوم مثل سایر ابله های دنیا... همانطور که در عکس مشخص است. (آثار میخوارگی هنوز در نواحی روی گونه ها و بینی به چشم می خورد)

The Conceited man

-------------------------------------------------

پرده هفتم- کار کار کار: در این صحنه بول پول مشامم را نوازش داده و سرم خیلی شلوغ است. لطفا مزاحم نشوید.

The businessman

-------------------------------------------------

پرده هشتم- نامعلوم: بوی پول در فضا غوطه ور است و من دیگر هیچی نمی فهمم. دوستان و آشنایانم ته می کشند و سرم شلوغ تر از آنست که بروم دنبالشان. چون در دنیای من فقط خودم حضور دارم کسی نیست ازم عکس بگیره به همین دلیل است که این صحنه بدون تصویر می باشد.

-------------------------------------------------

پرده نهم- من در پیری: پس از آنهمه کار کردن، حالا به طرز رقت انگیزی نبدیل به پادشاهی شده ام که در سیاره خود تنهاست. اینجا حتی از فیل ها هم خبری نیست... پس ماری هم نیست... پس هیچ چیز نیست. خودتان دارید می بینید دیگر.

The king

-------------------------------------------------

پرده دهم-بازگشت به اصل: همیشه گفته ام... این زندگی انقدر سخت است که آدم را به مردن می اندازد...!

 

با تشکر از شازده کوچولو


+ در تاریخ   چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت  0:12  توسط  ساغر بهنود  | 

۱- معرفی شخصیت: جرالد یک نوازنده دوره گرد است. ویولون می زند و هر روز با طلوع آفتاب کارش را شروع می کند. در خیابان های شهر راه می رود و می نوازد تا وقتی که ظلمات شب اجازه طی طریق ندهد. او هر روز یکی از شهر های دنیا را برای نواختن انتخاب می کند.

۲- فرض مسئله: جرالد به تهران می آید.

۳- پرده اول: تازه آفتاب بالا آمده و جرالد با تصور اینکه همه بیدارند، شروع به نواختن یک اتود شاد می کند. غافل از اینکه اینجا یک ساعت زودتر از سایر جاها صبح می شود. در نتیجه وی با یک سطل پر از آب، سرازیر شده از طبقه سوم یک آپارتمان ۵ طبقه کلنگی پذیرایی می شود. نکته اخلاقی این پرده آنجاست که نواختن اول صبح فقط به درد مردمی می خورد که خانه هایشان به شیشه دو جداره مجهز است.

۴- پرده دوم: جرالد پس از خشک شدن دلش می گیرد و شروع به نواختن راپسودی شماره سه بتهوون* می کند. در این لحظه جرالد خبر ندارد که تعدادی از دانشجویان دانشکده علوم سیاسی، به دلیل کمبود مرشد لیبرال پشت سر وی راه افتاده اند و شمع زوشن می کنند. نکته اخلاقی این پرده آنجاست که آدمی می بایست همیشه همراه خود آینه داشته باشد تا بداند چه کسی از پشت سر چراغ می زند.

۵- پرده های بعدی: دانشجویان لیبرال تاب نمی آورند و هنوز قطعه تمام نشده، جرالد را پشت تریبون می کشانند. قبل از اینکه جرالد مات و مبهوت نگاه کند، تعدادی از برادران بسیجی می ریزند و همه را با باتوم مجروح می کنند... تعدادی را هم به نذر فاطمه زهرا از طبقه پنجم همان ساختمان کلنگی پرت می کنند پایین. جرالد برای مدت نامعلومی به جایی حوالی سئول منتقل می شود. پس از گذشت حدود ۵ دقیقه یک نفر می آید و جرالد از در پشتی بیرون می رود.

سه تا روزنامه توقیف می شوند و یکنفر در همان حوالی سئول، زیر دوش حمام خودکشی می کند. کانال منافقین برفکی می شود. حزب کشاورزان با حزب مال خر ها ائتلاف می کنند و به دعوت یک کمپانی فرانسوی، هر دو با هم اعتصاب می کنند. نیم ساعت بعد، بسیج دانشجویی دانشگاه امیرکبیر سه تا بیانیه و دو تا مامه سرگشاده صادر می کند (این نیم ساعت تاخیر هم به دلیل تمام شدن جوهر پرینتره). تمام پرواز ها به وقصد وین پر می شود و به درخواست متقاضیانی که بدون بلیط مانده اند، یک فروند توپولوف در کوهستانهای نزدیک همدان سقوط می کند. حزب آبادگران از برادر رئیس جمهور دعوت می کند تا کرسی ریاست را پر کند و اعضای مجلس خبرگان اصولا در شبکه موجود نمی باشند. سکینه به دلیل داشتن روابط نا مشروع با مراد سنگسار می شود و مراد هم قول می دهد دیگه از این کارها نکند. تا دم غروب سه هزار نفر بر اثر تصادف اتومبیل در جاده ها کشته می شوند و قیمت یورو از دلار بالاتر می زند. سه تا از کاریکاتوریست ها به کانادا مهاجرت می کنند. ابراهیم نبوی مثل همیشه از آب گل آلود ماهی می گیرد و پدر خوانده، خیلی خونسرد در آن صفحه خردلی رنگ به زبان شیوخ غمزه می کند.

...

یک نفر آن دورها دنبال ویولونش می گردد.


*شاید هم شماره هفتش بود!

 


+ در تاریخ   دوشنبه 13 شهریور1385ساعت  1:19  توسط  ساغر بهنود  | 

بخار چای مملکت را برداشته بود .... وزیر چای وعده ی خبرهای خوش در صنعت چای می داد .... شاید کشت دیم چای رونق می گیرد ..... شاید بیابان ها به کشت چای سبزی از سر می گیرند .... شاید به کشاورزان چای کار به ازای هر فنجان چای تولیدی، یک فنجان نفت می دهند ... ولی وزیر چای هیچ به فکر سماور ها و قوری های این مرز و بوم نبود که نقش استراتژیکشان در تولید چای خالص ملی بر هیچ کس پوشیده نیست .... بخار چای مملکت را برداشته بود ...

سماور که با قوری ازدواج کردند تصمیم گرفتند ماحصل کارشان اولین بار در یکی از شهر های ماه عسل خیز باشد .... قبل از ازدواج چه ساعتها که سماور روی کابینت به زمزمه های عاشقانه ی قوری توی کابینت گوش داده و حکایت پری رو که تاب مستوری نداشت و سماور که وعده می داد او را روی سر نگاهش می دارد و از آتش قلبش زندگانی شان را گرمی می دهد .... 

قوری حامله بود که در هواپیما نشستند ..... آتش نه گرمای قلب سماور که از میانه ی طیاره برخواست .... چایی ریخت .... بخار چای فرودگاه را برداشت .....  وزیر هواپیما وعده ی خبرهای خوش در صنعت فضانوردی می داد .....

 


+ در تاریخ   شنبه 11 شهریور1385ساعت  22:0  توسط  ساغر بهنود  | 

آقای گومبا گومبا یک شهروند زحمت کش بود* که سواد خاصی نداشت. وی که در کودکی به همراه خانواده اش در محله ای به نام "لب خط فقر" به زندگی مشغول بود، تنها استعداد خود را در حالی کشف نمود که به عنوان زنبیل در صفوف گوشت، روغن، شیر و غیره ایفای نقش می کرد. زان پس فعالیتهای وی تا به آنجا رفت که به "گومبا زنبیل شو" معروف شد.

بزرگترین تحول زندگی گومبای قصه ما آنهنگام رخ داد که با دختر یکی از پر و پا قرص ترین نمازخوان های شهر ازدواج کرد و از آن پس، در صف اول کلیه نمازهای جماعت برای پدر زن مربوطه جا می گرفت. به این ترتیب جمعه، به دلیل سابقه طولانی خود در برپایی باشکوه ترین نماز جماعت هفته، به لیست روزهای کاری گومبا اضافه شد.

آنجا بود که گومبای قصه ما شخصیت های خیلی مهمی را ملاقات کرد و حرفهای خیلی مهمتری شنید  و به این ترتیب روز به روز بزرگتر شد تا جایی که حس کرد باید نماینده مجلس شود. او که بر اثر صرفه جویی در استفاده از تیغ ریش تراشی قدری پس انداز داشت همه اش را خرج تبلیغات کرد و نتیجه هم گرفت. گومبا گومبا نماینده مجلس شد.

در طی دوران نمایندگی اش، گومبا طرح های زیادی را ارائه داد که بالاخره یکی اش به اکثریت ممتنع تصویب شد. بر اساس این طرح، روزها به همراه سال مربوطه نامگذاری می شدند به این ترتیب که مثلا اگر امسال سال حضرت علی است دهم شهریور ماه می شود روز مسح کشیدن سر با دست راست و اگر سال ریاضیات است، می شود روز ورود به دستشویی با پای چپ. اینجوری دیگر تعداد مناسبتها به ۳۶۵ تا محدود نمی شود و می رود تا الی ماشااله. بر اثر این اختراع، گومبا قدری پول خرد از قلک ذخیره ارزی دریافت نمود... احتمالا به عنوان پاداش.

در پایان داستان هم آقا گومبا پس از مدتها تلاش بی وقفه در راه اسلام و مسلمین، به خانه برگشت و دلش هوای زنش را کرد. اما پس از قدری تلاش وقتی عیال مربوطه را در منزل نیافت روی در یخچال با یادداشتی به تاریخ یکی از همان جمعه های زنبیلی روبرو شد که:

با یک کیف سامسونیت فرار کردم عزیزم. سامسونیت ها جمعه کار نمی کنند.

امضا: عیال.


+ در تاریخ   جمعه 10 شهریور1385ساعت  18:18  توسط  ساغر بهنود  | 

بله... پس از مدتی شخص شخیص ما بالاخره از تعطیلات برگشت و پس از سرکشی در فضای مجازی نت، کمی تا قسمتی زیاد خندید!!!

در خبرها خواندیم که دکتر سروش سخنرانی نکرد. ما که از راه دور این واقعه را پیش بینی کرده بودیم و به برخی از همکاران جوان هم گفته بودیم الکی برای این گزارش خوابهای طلایی نبینند. حالا دیدند؟... پای خودشان! ما هم به دلیل دست تنگی در ایام بازنشستگی و با توجه به اینکه همین چندر غاز حقوق را باید جمع کنیم تا خرج کفن و دفنمان را داشته باشیم و جسدمان روی زمین نماند، از خریدن دماغ سوخته این همکاران ارجمند معذوریم!

از جایی هم به طور غیر مستقیم خبر رسید که دارن دیش ها رو جمع می کنن... به قول بی بی گل عزیز، هموطنان می تونن تا وقتی که آبها از آسیاب بیفته از دیش ها به جای در دیگ استفاده کنن و خانواده ای رو از نگرانی برهانند... ممنون!

جلال سمیعی عزیز هم بهتر است انقدر حرص نخورد و حسودی نکند که چرا توی حزب مردان «خیلی بزرگ» راهش نداده اند! او می داند و ما بهتر می دانیم که اینجوریا اصلا «بزرگ بودنش» زیر سوال نمی رود و محو نمی شود (که مگر می شود که بشود !)... ما هم مثل سایر انسانهای ساده لوح و معصوم دنیا منتظریم تا شاید یکروز دیگر نشود اینجور احزاب را مسخره کرد. آمین!

دلمان هم برای زیبا کلام عزیز تنگ شده و آن مچاله نشستنهایش روی صندلی و سایر مسائل حاشیه ای که از طرف خانم متشخصی مثل من عمرا بهشون اشاره نمی شه... به ها حال ما دیگه عمری ازمون گذشته دیگه دور، دور دختران جوانه !

ما هر چقدر بیشتر در بلاگستان دور می زنیم بیشتر می خندیم... جایتان خالی... ولی خوب به هر حال خیلی وقت است که قاطی اخبار نبوده ایم... انشاله به محض اینکه خودمان را آپگرید کنیم برمیگردیم. به فکر قالب اینجا هم باید فکری کرد... خیلی داغان می زند.

پی نوشت: فقط اینجا رو داشته باشین !

چیرز.


+ در تاریخ   چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت  15:41  توسط  ساغر بهنود  |