تبليغاتX
دست نوشته های من


وقتی با موتور گازی وسط میدان اصلی شهر می خواهی تصمیم بگیری که به کدام مسیر باید بروی تا به مقصدت برسی گوگیجه می گیری .... چون در شهر در میان آنهمه دود که دیدت را کور می کند، در میان صدای موتور کامیون های پرصدا و صدای لاستیک فراری های طناز ، در میان رانندگانی که نه فکر می کنند ، نه مسیر می شناسند و نه مقصد : گوگیجه نگیری لابد مرکز گوگیجه گیری مغزت می لنگد ....

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی گریه نکن .... حکایت تو می شود حکایت : دختره گریه می کنه ....زاری می کنه .... از برای من ... یکی رو بزن .... یکی رو نزن .... و اگر وسط میدان کسی را بزنی به جرم اغتشاش و بر هم زدن امنیت شهر به زندان می افتی .... این راه جز اوین به سویی رویی ندارد.

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی با چشمان بسته راهی را انتخاب نکن .... ممکن است تا فردای عمرت همینطور دور میدان بچرخی و بچرخی و بچرخی و وقتی هی بچرخی دور چیزی عقب نشینی و پیش روی معنایی ندارد .... تو ۱۰۰ درجه ی دیگر جایی هستی که ۲۶۰ درجه پیش بوده ای این در عین اینکه یعنی ۱۰۰ درجه پیش رفت، یعنی ۳۶۰ درجه هم پسرفت ..... تازه اگر در شرایط ایده آل در نظر بگیریم و عمر تو هم بی نهایت با فرسودن اسفالت فرو می روی ... فرو می روی ... فرو می روی

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی به چراغ چشمک زن بالای مجسمه ی میدان که آسمان را نشانه رفته خیر نشو ... مجذوب نشو .... نکند یک دفعه هوس کنی از مجسمه بالا بری .... تو نه کفشت مناسب صخره نوردی است ... نه صخره اش صخره ی مرغوبی است ... می ترسم رسیده ،نرسیده به اون لامپ چشمک زن سرخورده (به ضم سین) یا سرخورده (به فتح سین ) شوی و استخوانت سخت .... سخت خواهد شکست ...

اما اگر فکر کنی و راه ها را پیدا کنی راه پشت سرت اگرچه راه پشت سر است ... ولی راه آسان ... راه شهروند شدن ... مثل همه شدن .... راحت زیستن و دیگر گوگیجه نگرفتن است .... نمی خواهی؟

راه پیش رویت رو به مرز است .... یک ضرب بگیر مستقیم ..... پاسپورت و مقداری ارز همراه داشته باش ممکن است روزی به کار خرید یک قرص نان بیاید باشد که به سرنوشت ژان والژان دچار نشوی .

راه سمت راست رو به سردابه ی الکل که هیچ رو به گاوخونی اعتیاد دارد .... خیلی ها از اهل فکر ما به راه راست رفته اند و در بازگشت به میدان دیگر گوگیجه ای نبوده ..... مردابی غلیظ از رنگ ها بوده که حول محوری چشم زن می چرخند .... با صداهای مبهم ، گم شونده ، هذیان گونه ....

راه سمت چپ ... دیگر هیچ میدانی را نخواهی دید ..... از دیدن دنیای رجاله ها خلاص می شوی .... خوبست خیلی ها می گویند به هدایت تاسی کرده ای .... هدایت به خودکشی ما شرف داده .... و چه شرفی ....

در اینجا میدان می بینم ... گوگیجه دارم ...


+ در تاریخ   سه شنبه 9 آبان1385ساعت  15:37  توسط  ساغر بهنود  | 

زاییدن برای سلامتی مضر است... اینرا حتی یک بچه هم می داند... این بچه- که خیلی چیزهای دیگر هم می داند- می بیند مامان بابای خودش برای یک لقمه نان صبح تا شب جان می کنند (به فتح کاف) و هر روز هم با هم بد اخلاق تر می شوند... از همین رو، وی خیلی کنجکاو می شود که با مامان رئیس جمهور از نزدیک دیدار کند... البته اگه بابای رئیس جمهور هم تا حالا دو بار نمرده بود، دوست داشت اون رو هم از نزدیک ملاقات کند... ولی کودک اصولا از کسانی که دوبار (یا بیشتر) می میرند، می ترسد...

کودک که مطمئن است خودش و خانواده اش دارند توی ایران زندگی می کنند، تعجب می کند که پس رئیس جمهور دارد کجا زندگی می کند... وی که می داند رئیس جمهور محبوبش منتخب اقشار محروم جامعه است، خیالش راحت می شود که وی در دور بعدی هم حتما رای می آورد... چرا که اینجوری، همه جزو اقشار محروم می شوند... او که جایی در کتابها خوانده «ایران از جمله کشور های یه کمی فقیر است»، مطمئن است که اینطور نیست و مسئولین همه پولها را قایم کرده اند تا وقتی صد و بیست میلیون شدیم، همه اش را صرف رفاه و بهداشت عمومی کنند... و بلافاصله نتیجه می گیرد که اصولا همه به فکر آینده هستند و مگر می شود که نباشند...

کودک در حالی که از تعطیلات اول هفته، وسط هفته و آخر هفته لذت می برد، از پریروز تا حالا دارد همه کانالهای خبری را چک می کند تا نکند خدای نکرده رئیس جمهور اقرار کند که شوخی کرده... بر اثر همین کانال عوض کردن ها، وی همه سریالهای تلویزیون را می بیند و بعد در حالی که حالش خیلی بد شده، به بیمارستان (یا تیمارستان) منتقل می شود...

 

برگرفته از کتاب «خنده های هیستریک».


رویای عزیز هم که دچار سندروم اورشلیم شده و نقل الفرمان می کند!... بخوانید و لذت ببرید، اما زیاده روی نکنید!


+ در تاریخ   چهارشنبه 3 آبان1385ساعت  14:1  توسط  ساغر بهنود  | 

نوشتن، با خالی کردن عقده های شخصی فاصله دارد... فرق دارد... آخه یکی... دو تا...  زشت نیست؟ که آدم از ده تا داستانش، توی نه تا و نصفی زندگی زن/مرد میانسالی را تصویر کند که در جوانی زیبا بوده و چنین بوده و چنان... و بعد به حادثه ای دچار شده که از نگاه عشق تر است (به فتح ت) و بلکه خیس است... و تاریخ معاصرمان هم که غنی از حادثه... هر جا فریبا منتظر بهزاد بود که از آلمان برگردد، عربده های شعبون بی مخ یا صدای تک تیر و «مرگ بر شاه» فضاهای خالی را پر کند... محض رضای خدا... کمی تنوع... کمی حرف جدید... کمی سخن تازه... نبود؟

  • مثال: باران عشق!*

از آن بدتر، نوشتن با تصویر کردن آرزوهای شخصی فرق دارد... اینکه آدم شخصیت ها را در خیاطی مادام بوردو یا کفاشی ورنیک و باغهای سپهسالار به بازی بگیرد، کتاب را جذاب نمی کند... آتش می زند خانم محترم... اثر را جایی حوالی بعد از ظهرهای خالی از دغدغه دختران بیست ساله اسیر می کند... رمانتیسم را عین سرطان به جان جامعه جوان می اندازد... مغزها را شبیه ۵ برعکس می کند و فکرها را شبیه رویاهای دنیای پریان... شکسپیر اگر نمایشنامه هایش را غرق در اشرافیت می کرد عذر داشت... بهانه داشت... یه حرفهای اضافه ای هم لابلاش می زد... شما چطور؟!

  • مثال: رانده از بهشت!

از طرفی نوشتن با بالا آوردن فرق می کند... اینکه دولا دولا خودت را برسانی به مخاطب، محض مقدمه بگویی‌: «اَه... عجب غذای گندی بود...» و بعد همه محتوای معده ات را جلو رویش خالی کنی که نشد هنر... نشد آگاه سازی جامعه... پهنه سفید و نظیف کاغذ جای این کثافت کاری ها نیست آقای محترم... وگرنه که شفاف ترین تصویر دنیای امروز را می شد از توی آینه ای دید که بالا سر چاه توالت کار گذاشته اند... به زحمت شما نویسنده محترم دیگر نیازی نبود... آینه بودن که ارزش نیست... ضد ارزش است... رواج دهنده خود-انزجاری و فرهنگ-گریزی است...

  • مثال: انواع و اقسام آثار «پست مدرنیته شده»... کدومش رو بگم؟!

نوشتن، با رکیک گویی هم فرق می کند... اگر تخیل شما، در اتاق را می بندد و توی خلوت یه کارهایی می کند... یا در اتاق را می بندد و توی خلوت یه حرفهایی می زند و مثلا یه سری فحشهای خواهر مادری می دهد، باید حواست باشد قلم دم دستت می رود جار می زند ها... همه جا را پر می کند ها... و یک سری آدم دیگه که یا چنین تخیلی ندارند یا ترسشان آنها را با تخیلشان تنها نمی گذارد یا اساسا چیزی را یک جایی از زندگی گم کرده اند، کف بر می شوند و تا آخر دنیا برایت کف می زنند... کارت خوب است؟ درست... آنچه که ارزش نوشته را در چوب اول تعیین می کند همانا استقبال مخاطب است و دیگر هیچ... اما بدان و ببین که کی داره برات کف می زنه... و بدان و آگاه باش که اینجوری، هیچوقت به ادبیاتت ادای دین نمی کنی... و حتی ادبیاتی را می سازی که هیچوقت نمی شود بهش ادای دین کرد...

  • مثال: بعضی از آثاری که تو بعضی از فستیوال ها جایزه می گیرن!

خلاصه که نوشتن با خیلی چیزها فرق می کند... در حد حوصله این پست گفتیم و اینها را هم من باب نمونه آوردیم... و گرنه که اصلا به من چه! هر کی هر کاری می خواد بکنه، بکنه!

برگرفته از کتاب «غرولند های شبانه»!


*. مثالهایی که به طور خاص نام برده شده اند زاییده تخیل اینجانب هستند... سوء تفاهم نشود - نویسنده.

 


+ در تاریخ   سه شنبه 2 آبان1385ساعت  0:14  توسط  ساغر بهنود  |