تبليغاتX
دست نوشته های من


دیگر کلاغی لب بام نیست... همه شان رفته اند سرکوچه مدرک بگیرند... مادر به آخرین کلاغ سپرد برای ما هم یکی بگیرد... حتی دستمال نان را هم بهش داد که اگر داغ بود، بپیچد لایش مبادا بالش بسوزد... من اما نمی روم مدرک بگیرم... چون حالش را ندارم... چون دور و بر مدرک پزی پر از کلاغ است... از کلاغها خوشم نمی آید... بوی صابون می دهند و رنگ نقره دارند... مادر هنوز هم به من می گوید افاده ای... دماغ سر بالا... که انگار سر هزار شازده آمده باشم... نیشگونم می گیرد که من هم بپرم... روزی هزار بار آینه را نشانم می دهد بلکه به کلاغ بودن بیفتم... من اما خودم را زده ام به کوچه علی چپ... کرم باغچه شده ام و توی خاک ها وول می خورم... مادر از ترس اینکه گلی نشوم باغچه را آب نمی دهد... دیشب بید مجنون، همانی که مال خود خود مجنون بود و کابین لیلی کرده بودش، آمد به خوابم... گفت لیلی از حقش گذشت ولی من از تو نمی گذرم که اینطور مرا خشک کرده ای... لب ورچیدم... من خشکش نکردم به خدا... 

توی خواب از ترس قار قار کردم...

دیروز آقا اسدالله آمد دیدن پدرجان... کله پاچه آورده بود به رسم تحفه... کله پاچه مامور عدلیه بود... پیشکش کرد که پدرجان رخصت دهد از این به بعد خمس و زکات را به دست مسجد بدهند... پدرجانم اما داشت خاطرات جلال را می خواند... آنجایی که رفته بود خارک و نوشته بود در یتیم خلیج فارس... به دیگ نگاه نکرده سرش داد توی چاه یوسف... پدرجانم همیشه از این تیکه های هالیوودی می آید... آمدم برایش کف بزنم اما مادر صورتش را چنگ زد که حالا با چی ارتزاق کنیم... من توی دلم گفتم با خاک... همچین گوشت می شود به تنمان که عین خودمان باشد... چشمان مادر که گاهی پر از اشک دود تنور است و گاهی پر از اشک بوی پیاز، اینبار پر از اشک های واقعی شد...

دلم سوخت...

کلاغها هنوز نیامده اند... مادر دارد خانه تکانی می کند... همیشه خرابکاری های هالیوودی پدرجانم را که تمیز می کند حالی هم به خانه می دهد... ملحفه ها را کرده رنگ آسمان ابری و پهن می کند روی بند... دل خوش می کنم که شاید آبشان برود دوباره آبی بشوند... می سپارد نروم زیرشان... بارانی می شوم... مادر سرحال است... می گوید تا کلاغها بیایند شام عروسی را می پزد... زیر لب می گویم کلاغها نمی آیند و شام را آنقدر می گذاری دم بکشد که می سوزد... 

تا حالا دیده ای کلاغی که مدرک بگیرد، برگردد سر بومش؟...


+ در تاریخ   پنجشنبه 14 دی1385ساعت  12:48  توسط  ساغر بهنود  |