تبليغاتX
دست نوشته های من


 

گاه مزه مزه ی لحظه و دقیقه و ساعت و روز و سال و قرن و...

بعد از قرن چه می شود؟ می دانیم؟

شاید همین است که زود عمر می کنیم

...

می خواستم یادداشتم را از مزه ی زمان بنویسم

ولی رو دست خوردم...

یادم رفت...

 


+ در تاریخ   پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت  12:8  توسط  ساغر بهنود  | 

 

گاه که عجله اوج می گیرد،

دیگر باورم نمی شود که هستی...

همینطور وقتی که خواستن آرام می شود...

در این میان، یک خط باریک کشیده ام

به نشانه ی بقیه ی لحظه ها...

و مواظبم پایم روی خط نرود

پس اخم نکن جانم

وقتی اینطور شلخته، همه ی زندگی را می بلعم

می خواهم زودتر به نوبتم با تو برسم!


+ در تاریخ   چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت  17:58  توسط  ساغر بهنود  | 

 

سرنوشت را

گاهی باید از سر، نوشت و از ته، خواند

چه فکر کرده ای؟

که در غوغای غوکان، خواب به چشم آدم می رود؟

یا برگ همینطور بی بهانه شبنم می چکاند؟

... رها کن جایی

جایی، رفتن را به باد بسپار و ماندن را به خاک

خودت میان بند انگشتی های قصه ها، خدایی کن

عشق همین است دیگر

مهر و تسبیح ندارد که... 


+ در تاریخ   سه شنبه 15 خرداد1386ساعت  23:46  توسط  ساغر بهنود  |