تبليغاتX
دست نوشته های من


 

نمی توانم مصطفی مستور بخوانم... نه اینکه قلمش بد باشد... یا برنامه ریزی و فریم بندی اش نافرم باشد، که نه... کاملن استاندارد است و در چهارچوب... اما دغدغه هایش... سوالهایش... چراهایش...

نمی دانم دردِ خود-بزرگ-بینی گرفته ام، یا واقعن اینطور است... که این دغدغه ها را خیلی وقت پیش داشتم و به جوابهایش رسیدم و تمام شد...! حالا سوالهایم چیز دیگری است... و نوشته های مستور برای من "تاریخ-گذشته" است...

ایضن، نمی توانم نوشته ای را تحمل کنم که بویِ دردِ شهرت بدهد... شاید هم شامه ام اشتباه می کند... شاید هم همه اش از سر حسد باشد...

به هر حال، دیگر مستور نمی خوانم...


+ در تاریخ   دوشنبه 8 بهمن1386ساعت  0:24  توسط  ساغر بهنود  | 

 

دانستن مثل سوختن می ماند... وقتی دانستی، دیگر نمی توانی ندانی... همانطور که اگر بسوزی...

وقتی می دانی که باید بروی، دیگر نمی توانی نروی... حتی اگر این رفتن احمقانه باشد... حتی اگر قدم هایت هیچ چیز را در فکرت تکان ندهند... حتی اگر همه چیز دست نخورده بماند وقتی نیمی از کره ی خاکی را در می نوردی...

وقتی دانستی باید بروی، دیگر ماندنی در کار نیست... به همین سادگی... بقیه ی دلایل هم به همین سادگی خزعبل اند و مرجف...


+ در تاریخ   چهارشنبه 21 آذر1386ساعت  9:5  توسط  ساغر بهنود  | 

دیگر کلاغی لب بام نیست... همه شان رفته اند سرکوچه مدرک بگیرند... مادر به آخرین کلاغ سپرد برای ما هم یکی بگیرد... حتی دستمال نان را هم بهش داد که اگر داغ بود، بپیچد لایش مبادا بالش بسوزد... من اما نمی روم مدرک بگیرم... چون حالش را ندارم... چون دور و بر مدرک پزی پر از کلاغ است... از کلاغها خوشم نمی آید... بوی صابون می دهند و رنگ نقره دارند... مادر هنوز هم به من می گوید افاده ای... دماغ سر بالا... که انگار سر هزار شازده آمده باشم... نیشگونم می گیرد که من هم بپرم... روزی هزار بار آینه را نشانم می دهد بلکه به کلاغ بودن بیفتم... من اما خودم را زده ام به کوچه علی چپ... کرم باغچه شده ام و توی خاک ها وول می خورم... مادر از ترس اینکه گلی نشوم باغچه را آب نمی دهد... دیشب بید مجنون، همانی که مال خود خود مجنون بود و کابین لیلی کرده بودش، آمد به خوابم... گفت لیلی از حقش گذشت ولی من از تو نمی گذرم که اینطور مرا خشک کرده ای... لب ورچیدم... من خشکش نکردم به خدا... 

توی خواب از ترس قار قار کردم...

دیروز آقا اسدالله آمد دیدن پدرجان... کله پاچه آورده بود به رسم تحفه... کله پاچه مامور عدلیه بود... پیشکش کرد که پدرجان رخصت دهد از این به بعد خمس و زکات را به دست مسجد بدهند... پدرجانم اما داشت خاطرات جلال را می خواند... آنجایی که رفته بود خارک و نوشته بود در یتیم خلیج فارس... به دیگ نگاه نکرده سرش داد توی چاه یوسف... پدرجانم همیشه از این تیکه های هالیوودی می آید... آمدم برایش کف بزنم اما مادر صورتش را چنگ زد که حالا با چی ارتزاق کنیم... من توی دلم گفتم با خاک... همچین گوشت می شود به تنمان که عین خودمان باشد... چشمان مادر که گاهی پر از اشک دود تنور است و گاهی پر از اشک بوی پیاز، اینبار پر از اشک های واقعی شد...

دلم سوخت...

کلاغها هنوز نیامده اند... مادر دارد خانه تکانی می کند... همیشه خرابکاری های هالیوودی پدرجانم را که تمیز می کند حالی هم به خانه می دهد... ملحفه ها را کرده رنگ آسمان ابری و پهن می کند روی بند... دل خوش می کنم که شاید آبشان برود دوباره آبی بشوند... می سپارد نروم زیرشان... بارانی می شوم... مادر سرحال است... می گوید تا کلاغها بیایند شام عروسی را می پزد... زیر لب می گویم کلاغها نمی آیند و شام را آنقدر می گذاری دم بکشد که می سوزد... 

تا حالا دیده ای کلاغی که مدرک بگیرد، برگردد سر بومش؟...


+ در تاریخ   پنجشنبه 14 دی1385ساعت  12:48  توسط  ساغر بهنود  | 

وقتی با موتور گازی وسط میدان اصلی شهر می خواهی تصمیم بگیری که به کدام مسیر باید بروی تا به مقصدت برسی گوگیجه می گیری .... چون در شهر در میان آنهمه دود که دیدت را کور می کند، در میان صدای موتور کامیون های پرصدا و صدای لاستیک فراری های طناز ، در میان رانندگانی که نه فکر می کنند ، نه مسیر می شناسند و نه مقصد : گوگیجه نگیری لابد مرکز گوگیجه گیری مغزت می لنگد ....

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی گریه نکن .... حکایت تو می شود حکایت : دختره گریه می کنه ....زاری می کنه .... از برای من ... یکی رو بزن .... یکی رو نزن .... و اگر وسط میدان کسی را بزنی به جرم اغتشاش و بر هم زدن امنیت شهر به زندان می افتی .... این راه جز اوین به سویی رویی ندارد.

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی با چشمان بسته راهی را انتخاب نکن .... ممکن است تا فردای عمرت همینطور دور میدان بچرخی و بچرخی و بچرخی و وقتی هی بچرخی دور چیزی عقب نشینی و پیش روی معنایی ندارد .... تو ۱۰۰ درجه ی دیگر جایی هستی که ۲۶۰ درجه پیش بوده ای این در عین اینکه یعنی ۱۰۰ درجه پیش رفت، یعنی ۳۶۰ درجه هم پسرفت ..... تازه اگر در شرایط ایده آل در نظر بگیریم و عمر تو هم بی نهایت با فرسودن اسفالت فرو می روی ... فرو می روی ... فرو می روی

وقتی وسط میدان گوگیجه گرفتی به چراغ چشمک زن بالای مجسمه ی میدان که آسمان را نشانه رفته خیر نشو ... مجذوب نشو .... نکند یک دفعه هوس کنی از مجسمه بالا بری .... تو نه کفشت مناسب صخره نوردی است ... نه صخره اش صخره ی مرغوبی است ... می ترسم رسیده ،نرسیده به اون لامپ چشمک زن سرخورده (به ضم سین) یا سرخورده (به فتح سین ) شوی و استخوانت سخت .... سخت خواهد شکست ...

اما اگر فکر کنی و راه ها را پیدا کنی راه پشت سرت اگرچه راه پشت سر است ... ولی راه آسان ... راه شهروند شدن ... مثل همه شدن .... راحت زیستن و دیگر گوگیجه نگرفتن است .... نمی خواهی؟

راه پیش رویت رو به مرز است .... یک ضرب بگیر مستقیم ..... پاسپورت و مقداری ارز همراه داشته باش ممکن است روزی به کار خرید یک قرص نان بیاید باشد که به سرنوشت ژان والژان دچار نشوی .

راه سمت راست رو به سردابه ی الکل که هیچ رو به گاوخونی اعتیاد دارد .... خیلی ها از اهل فکر ما به راه راست رفته اند و در بازگشت به میدان دیگر گوگیجه ای نبوده ..... مردابی غلیظ از رنگ ها بوده که حول محوری چشم زن می چرخند .... با صداهای مبهم ، گم شونده ، هذیان گونه ....

راه سمت چپ ... دیگر هیچ میدانی را نخواهی دید ..... از دیدن دنیای رجاله ها خلاص می شوی .... خوبست خیلی ها می گویند به هدایت تاسی کرده ای .... هدایت به خودکشی ما شرف داده .... و چه شرفی ....

در اینجا میدان می بینم ... گوگیجه دارم ...


+ در تاریخ   سه شنبه 9 آبان1385ساعت  15:37  توسط  ساغر بهنود  | 

ده سالگی : با بچه محل ها معرفت را هجی کردن .... دختر همسایه را شناختن .... از مدرسه فرار کردن و به لاله زار رفتن

پانزده سالگی:استمناء را وقتی که مادر خرید سبزی رفته و خواهر در خواب نیمروز است تجربه کردن .... با معلم دینی مدرسه اخت شدن .... دوستان را رها کردن .... در نماز جماعت شرکت کردن .... حرفهای معلم در بدگویی از شاه را در خانه بازگو کردن ... از پدر تشر شنیدن که  دردسر می خواهی؟

بیست سالگی : معلم دینی را در حرم شاه عبدالعظیم دیدن .... قرار ملاقات گذاشتن .... با روحانی یی آشنا شدن .... کلت .... ساواک .... راهپیمایی .... شلیک

بیست و پنج سالگی: امام را پرستیدن .... از شوق در پوست نگنجیدن .... ضد انقلاب را از هر سوراخ بیرون کشیدن .... بر چوبه های دار نماز شکر خواندن

سی سالگی : با همسر خداحافظی کردن و به منطقه رفتن ... فرزند اول را تا شش ماهگی ندیدن ..... شیمیایی شدن و  باز بازگشتن .... گریه های بعد از قبول قطعنامه

سی و پنج سالگی : در فلان جا پشت میز نشستن.... در دانشگاه درس خواندن .... هر از گاه در دانشگاه جلسه در تجلیل از شهدا گذاشتن ..... در محافل خصوصی از مملکت و رفاه زدگی گله کردن .... فرزند سوم آتیه

چهل سالگی: در فلان جا مدیر بودن .... از خاتمی هم تمجید کردن .... نگران ثبات بودن ... سالی یکبار اروپا رفتن به ماموریت .... پاداش های هیات مدیره

چهل و پنج سالگی:تقاضای بازنشستگی پیش از موعد کردن ... با دوستان قدیم شرکت صادرات و واردات تاسیس کردن ..... فرزند را به کلاس زبان فرستادن ..... در زندگی احساس خوشحالی نکردن  


+ در تاریخ   جمعه 28 مهر1385ساعت  3:26  توسط  ساغر بهنود  | 

 

وقتي از بوسه هاي گرم دم در فارغ شدند …. در را كه بست و تو رفت هنوز از داغي سر و صورتش چيزي كم نشده …. الكل در مويرگ هاي مغز رسوب كرده بود …. نشسته بود روي سلول هاي مغز و مي سوزاند …. نيروانا از باندهاي پشت ماشين انگار نت ها را مي كوبيد توي مغزش ….  سيگاري آتش زد و راه افتاد …. چهارراه پارك وي هنوز غلغله ي ماشين بود ….. نيم كلاچ-ترمز در اين حال اصلن نمي چسبيد …. راهشو به سمت راست كشيد …. اتوبان جاي بهتري بود …. با سرعت رها تر مي شد … رها شدن، رها كردن …. با سرعت به نور نزديك تر مي شد …. به انرژي ….. توي صدر كه پيچيد سيگار تمام شده بود ، هنوز نيروانا عربده مي كشيد …. هنوز سرش داغ بود …. هنوز فكر مي كرد پا در چه حماقتي گذاشته باز با اين عشق ….. هنوز حس تملك كسي آزارش مي داد …. اي كاش مي شد آبي بر آتش توي مغزش بپاشد …. ماده اي قوي تر … آرام تر ولي …. هر چي فكر مي كرد مباحث داروهاي قابل سوء مصرف يادش نمي آمد …. خب نبايد هم مي آمد …. سر كلاس هاي روانپزشكي جمع مي شدند توي پاترول نيكي عرق مي خوردند و پوكر بازي مي كردند در گوشه اي از حياط بيمارستان روزبه ….. يادش آمد ساعدي هم وقتي را كه بايد صرف پرداختن به مريضهاش مي كرده توي پاويون روزبه داستان مي نوشته!! عجب انسان بي شرف بي وجداني …… لبخندي محو بر گوشه لبانش ….. نفهميد كي خروجي كامرانيه را رد كرد …. نوبنياد را …. نفهميد كجا آخر بابايي با سرعت صدو نود تا فرمون داد … نفهميد كه لبه ي آزاد گاردريل كه در را جر داد و سينه و شكمش را چرا آزاد بود اصلا؟ ….وقت جان دادن از ذهنش گذشت چه آبي بر آتش مغزش پاشيده شد…. لبخندي محو بر گوشه لبانش ….

 


+ در تاریخ   جمعه 24 شهریور1385ساعت  1:31  توسط  ساغر بهنود  | 

جلوی صحنه: داستان، از زندگی پیرمردی می گوید که در حیاط خانه ای تنهاست... بساط واکس جلویش پهن است اما رفت و آمدی اطرافش دیده نمی شود... و پیرمرد، از سر تنهایی شروع می کند به حرف زدن با مرغ و خروس... بعد از مدتی توجه خود را به خروس بیشتر می کند و خروس، به نوعی تبدیل به قهرمان خیالش می شود... وی که هر روز خود را به خروس نزدیک تر می یابد دوستی دو طرفه ای را تصور می کند و شروع می کند به تفسیر حرکات خروس برای این دوستی... شاد می شود، دلش می شکند... دچار سوء تفاهم می شود... معذرت می خواهد... کار به جایی می کشد که در رکاب خروس در می آيد... هر مرغی را که از زیر بال خروس فرار کند سر می برد... با خروس های دیگر می جنگد و در یکی از این جنگها، زخمی می شود و می میرد...

پشت صحنه: بساط واکس بدون عبور کفش پوش هایی در حوالی، نوعی بلاتکلیفی پیرمرد را در آستانه از کار افتادگی نشان می دهد... که جسم دیگر نمی کشد ولی ذهن هنوز کار می کند... از این رو پیرمرد به دام رویا پردازی می افتد... با کنایه ای به سرکوب شدن نیاز جنسی پیرمرد، خروس قهرمان ذهن وی می شود و کار تا جایی ادامه می یابد که پیرمرد، مثل یک سرباز در رکاب فرمانده اش می میرد... شاید برای آن سرکوب شدگی که منجر به قهرمان گرایی ای می شود، نشان دادن چند فریم از کلیشه های رفتاری در سنین پیری لازم باشد.

حرکت دوربین: جز در جنگ های پرمرد با دیگر خروس ها، دوربین هیچ حرکت تندی ندارد... به طور کلی حرکت از بالا شروع می شود... یک نمای کلی از حیاط (با زمین خاکی)... و در سایر فریم های اولیه دوربین در سطح چشمان پیرمرد است... اما کم کم پایین می رود... آنقدر نامحسوس که چشم بیننده نمی بیند... کار به جایی می رسد که صحنه آخر از جایی هم سطح پاهای خروس گرفته می شود و اقتدار خروس را به عنوان یک فرمانده (در آخرین جنگ بین پیرمرد و یک خروس دیگر) نشان دهد... دوربین با توقف روی صورت پیرمرد باید بتواند نکاتی مانند کم سویی چشم و نگرانی در ابتدا، و هیجان، رنجش و سایر حواس را در ادامه نشان دهد.

واقعیات تلویحی: در حقیقت پیرمرد ابتدا از تنهایی رنج می برد اما کم کم بر اثر سوء تغذیه (ریختن غذایش برای مرغ و خروس) به سوء تغذیه و در ادامه به آلزایمر دچار می شود... دوربین باید بتواند ضعف غذایی پیرمرد را (به کمک گود رفتگی گونه ها و غیره) نشان دهد...

 


+ در تاریخ   پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت  23:39  توسط  ساغر بهنود  | 

 

كوزت ياد گرفته بود حتا وقتي كتك مي خورد فقط نگاه كند .... كتاب مقدس گفته بود و چه خوب گفته بود كه آن سوي صورتت را بياور ..... كوزت در خلوتش هم نمي گريست حتا .... كتاب مقدس مي خواند ....  كتاب هاي ديگري كه آن روز ها مي شد خواند و باليد .... در خفاي خفه ي اتاق زير شيرواني كوزت بود، كتاب هاش و روياهاش كه گاهي با رنگ مي پاشيدشان روي بوم ....

كوزت حتا نيم نگاهي به طعنه به باسن بزرگ خانم تنارديه(؟) هم جرات نداشت... نيم نگاهي حتا به ژان والژان كه خسته و عرق كرده جلوي شومينه مي نشست و چشمهايش را مي بست و چپق مي كشيد و گاهي كه چشمهايش را نيمه باز مي كرد با ولع اندام حالا كاملن زنانه ي كوزت را برانداز مي كرد ..... نگاه كردن به شبنامه هاي انجمن برادري پاريس كه گاهي نيمه شبي از لاي در مي سراندندش تو  كه ديگر هيچ !

حتا در روياهايش هم ديگر اسب سفيدي نمانده بود ..... قيافه ي اسب را هم فراموش كرده بود .... حتا وقتي شهردار مادلن درشكه را از روي پيرمرد مي كشيد كنار كوزت الاغ سياه لاغري را مي ديد كه درشكه را مي كشيد.....

الاغ را شبانه بر بوم كشيد ....

بوم ... بوم .... بوم ....

چه كسي بود آن وقت شب ....وقتي همه خواب بودند ....

بازرس ژاور خواب ندارد .... كوزت معصوم در باستيل بود ....

با آغاز به كار گيوتين،در كنار رودِ خون  بر سنگفرش خيابان هاي پاريس كوزت  تولدي دوباره يافت .


+ در تاریخ   چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت  22:39  توسط  ساغر بهنود  | 

رادیو رسانه ی خوبی ست .... حساسیت ها روی رادیو کمتر است فلهذا سایه لویاتان بعد از گذر از فراز تلویزیون و کتاب و سینما و تئاتر و موسیقی به رادیو که می رسد کمرنگ تر و نیم سایه تر می شود ..... رادیو جوان هم که دیگر اسمش رویش است ... نیروی جوانی .... جوانان خلاق وطن .... ایرون ...ایرونی .... یک روز که خسته باشی نه فقط از ۶ صبح پا شدن ،نه فقط از سر و کله زدن با یه مشت آدم خنگ و حمال و پست ،نه فقط از زوری که همیشه از سر صبح تا بوق سگ کلّن بهت می آد ، بیشتر از همه از گرمای هوا و سیگاری که از صبح تاحالا نکشیده ای ....توی ترافیک خسته از نوارهای تکراری ماشینت بخواهی رادیو گوش کنی اونهم رادیو جوان ... چه حالی بده

اپیزود اول : جلوی شهر بازی خدا بیامرز در بزرگراه باریکی که یک مسیر هم ویژه ی اتوبوس از توش جدا کرده ن و ماشینهایی که همینجوری زیگزاگ می رفتن حالا حرکت براونی می کنند پفیوزها!

شنوندگان از ما خواسته اند که زندگینامه بزرگمرد مقاومت ،سیدحسن نصرالله را بازگو کنیم ....... موزیک سنتی با تم عربی و غم و فلان ..... سید حسن نصرالله در سال ۱۹۶۰ در روستایی در نزدیکی صور متولد شد ....می گه و می گه تا می رسه به جوونی استاد: در جوانی به دنبال رفیق بازی نبود( ر.ک. به قرائت زمان مرحوم یملیخا در مورد معیارهای انسان خوب) اوقات فراغتش را در مسجد می گذراند ،تفریح او در مسجد بود و عبادت هم می کرد.

اپیزود دوم : از صدر که می پیچی توی شریعتی جلوی بولینگ عبده بلبشویی از ماشینها و صف عظیمی از دختر و پسرهای عشق هنر در پی بلیط کافه ستاره صفشان به خیابان شریعتی هم امتداد یافته .... مجری محترم در باره ی نمایشگاه خوراکی های سنتی در پارک پردیسان می گوید و زحمات مادربزرگهای ما برای طبخ غذا و اینکه چه خوب بود تا می رسد به اینکه : آن زمان ها از فست فود و پیتزا و اینها خبری نبود .... مادربزرگ وقت زیادی برای پختن غذا می گذاشت .....شاید بگوییم آنها وقت اضافی داشته اند و ما وقت نداریم ....بیایید ببینید غربیهایی که می آیند برای ما پیتزایی می زنند امروز خودشان دارند بازمی گردند به سمت غذاهای ما ( تصور کن غربیهایی که با کلی ناز و ادا حاضرند بیان سر یک پروژه ی عظیم نفتی و کلی حق بد آب و هوایی و حجاب و فلان از ما می گیرند گر و گر می آن سر کوچه های تهرون پیتزایی می زنند) ...ببینید اون موقع بیماری ها بیشتر بود یا الان (!!! ) .... بیایید با فرهنگمون مهربون تر باشیم ...گول غربیها رو نخوریم !


+ در تاریخ   یکشنبه 22 مرداد1385ساعت  16:17  توسط  ساغر بهنود  |