تبليغاتX
دست نوشته های من


شازده کوچولو با آنکه زير سن قانوني است اما عاشق ترين شازده دنياست و با آنکه شازده است اما سيبيل ندارد. به گزارش در و همسايه وي حتي کلاه مرصع هم ندارد. حالا اينکه چطور يک نفر با اين مختصات مي شود که شازده بشود را از «دو سنت اگزوپري» بپرسيد که خودش هم معلوم نيست از کجا «سنت» شده... آنهم به ميزان تقريبي «دو» تا.

شازده کوچولو مثل ساير جهانگردان اشتباه کرد و حدود صد و پنج سال پيش، يکبار به طور تصادفي از کنار تبريز گذشت. او شازده هاي ديگر را ديد که خيلي بالاي سن قانوني بودند اما زياد از جايشان تکان نمي خوردند. وي همچنين آدمهايي را ديد که خيلي سيبيل داشتند اما تا لنگ ظهر مي خوابيدند و سر دسته اين سيبيلو ها از همه بيشتر مي خوابيد تا حدي که مي گفتند مريض است. البته هيئت همراه توضيح داد که اينجا ايران است اما شازده کوچولو بازم هي تعجب مي کرد. هيئت همراه همچنين توضيح داد که ساير مردم ايران شازده نيستند و مجبورند خيلي بدوند. آنها در حالي که مستندات خود را ارائه مي دادند ابعاد زندگي در ايران را مبني بر دو محور اساسي شمردند: ۱- نان   ۲- مشروطه. پس آن شازده کوچولو سريعا نتيجه گرفت که اين مردم دو جايشان به شدت معيوب است: ۱- معده   ۲- مغز.

هيئت همراه همچنين تعريف کرد که چگونه سردسته شازده هاي ايران تا پنج سال ديگر کاغذي امضا مي کند و طي آن موضوع مشروطه به تدريج منتفي مي شود. آنها بر اين باور بودند که پس از اين واقعه، مردم ايران مجبور مي شوند تا ابد دنبال نان بدوند... حالا تا ابد هم نه،‌حداقل تا وقتي امام زمان بيايد. شازده کوچولو که هي مراتب شگفتي خود را ابراز مي داشت اعتراف کرد که بلد نيست امضا کند و نکند که بعدا به مشکل بر بخورد؟ اما هيئت همراه وي را دلداري داد که: «نه عزيزم... اتفاقاتي از قبيل مشروطه فقط بر اثر اجتماع بيش از دو نفر پيش مي آيد که آن هم در سياره تو منتفي است... آنجا فقط تو هستي و گلت». *

شازده کوچولو سالها بعد در حالي که جريان را براي دو سنت اگزوپري تعريف مي کرد از او خواست که شرح اين واقعه را بنويسد. اما دو سنت اگزوپري در حالي که کاملا مخالف بود گفت هيچوقت اينکار را نمي کند چون برايش مهم است که پس فردا کتابش اجازه چاپ بگيرد و زن و بچه اش گرسنه نمانند. در اين لحظه شازده کوچولو که به نظرش مي آمد همه مردم دنيا دنبال نان هستند خيلي دلش براي گلش تنگ شد. با اينحال و با وجود وسوسه هاي اطرافيان او هيچوقت هوس نکرد به باغ گل هلند سر بزند و خب، طبيعتا هيچوقت پيش نيامد که قراردادهايي از قبيل گلستان و غيره را امضا نمايد.

روايت است که وي در دوران بازنشستگي توي بيابان هاي عربستان راه مي رفت و مرتبا گلش را صدا مي زد. مي گويند زائريني که براي بار بيستم (و به بالا)‌ مشرف مي شوند توانايي ديدن رد پاي وي را بر تن عريان صحرا دارند... به شرطي که براي کسي تعريف نکنند. به اين ترتيب او به عشقش وفادار ماند و تا آخر عمر مجبور نشد امضا کردن ياد بگيرد. تا زمان حيات، دو سنت اگزوپري اينکار را برايش انجام داد و امروزه نيز، اين وظيفه خطير بر دوش «هري پاتر» است. هر کجا هست سلامت باشد.

برگرفته از کتاب «چگونه شازده باشيم».


* احتمالا اعضاي هيئت همراه هم مثل ساير مردان دنيا معتقد بودند گل آدم نيست - نويسنده.
 

+ در تاریخ   یکشنبه 15 مرداد1385ساعت  21:18  توسط  ساغر بهنود  | 

خانم «فضول» نويسنده است. البته مثل ساير حقايق دنيا، اين «نويسنده» بودن را هم عده قليلي باور دارند و همين مسئله به خانم فضول امکان مي دهد که دائم از دست دنيا شاکي باشد. شاکي باشد که چه؟ که کشفش نمي کنند!

با اين حال خانم فضول که از اول فضول نبود. اما طي يک اقدام انتهاري، وسط تحصيلات عاليه رفت و خبرنگار شد. طي اين واقعه جهت ارزيابي سلامت عقلاني از وي آزمايش خون به عمل آمد و ميزان «فضوليت» وي بسيار بالاتر از معمول گزارش شد. حالا تازه معلوم شد که چرا در و همسايه از دست وي آسايش ندارند. :)

پس از آن، خانم فضول که عادت داشت با واقعيات به سادگي روبرو شود، نام خود را از «خرخوان» به «فضول» ارتقا داد و درس را ول کرد. اين مسئله که به اندازه خوردن کله پاچه در زندگي وي پيشرفت و ترقي محسوب مي شد، راه را بر باز کردن دهان اطرافيان هموار نمود و حالا حرفي نيست که پشت سرش نباشد ولي Who cares !

وي در حالي که به خيال خودش به اندازه کافي سعادتمند است چندين هزار بار در اقصا نقاط به عنوان خبرنگار و نويسنده مشغول به کار شده است ولي هيچ يک از اين موارد ارضايش نکردند. او که معتقد است نوشتن يک فعل ذوقي-قريحه اي است نه يک فعل خريدني که با ماهي فلان قدر سر و تهش هم بيايد، تصميم دارد با نوشتن وبلاگ قدري دق دلي اش را خالي کند...

برویم که داشته باشيم !


+ در تاریخ   پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت  21:34  توسط  ساغر بهنود  |