|
|
پیاده رو های شهرم در اشغال افغانهاست... تریبون های شهرم به عربی زوزه می کشند... و زینتِ خفقان، سر تا پایم را گرفته... آنوقت تو می پرسی چرا نمی خندم؟؟؟ زاییدن برای سلامتی مضر است... اینرا حتی یک بچه هم می داند... این بچه- که خیلی چیزهای دیگر هم می داند- می بیند مامان بابای خودش برای یک لقمه نان صبح تا شب جان می کنند (به فتح کاف) و هر روز هم با هم بد اخلاق تر می شوند... از همین رو، وی خیلی کنجکاو می شود که با مامان رئیس جمهور از نزدیک دیدار کند... البته اگه بابای رئیس جمهور هم تا حالا دو بار نمرده بود، دوست داشت اون رو هم از نزدیک ملاقات کند... ولی کودک اصولا از کسانی که دوبار (یا بیشتر) می میرند، می ترسد... کودک که مطمئن است خودش و خانواده اش دارند توی ایران زندگی می کنند، تعجب می کند که پس رئیس جمهور دارد کجا زندگی می کند... وی که می داند رئیس جمهور محبوبش منتخب اقشار محروم جامعه است، خیالش راحت می شود که وی در دور بعدی هم حتما رای می آورد... چرا که اینجوری، همه جزو اقشار محروم می شوند... او که جایی در کتابها خوانده «ایران از جمله کشور های یه کمی فقیر است»، مطمئن است که اینطور نیست و مسئولین همه پولها را قایم کرده اند تا وقتی صد و بیست میلیون شدیم، همه اش را صرف رفاه و بهداشت عمومی کنند... و بلافاصله نتیجه می گیرد که اصولا همه به فکر آینده هستند و مگر می شود که نباشند... کودک در حالی که از تعطیلات اول هفته، وسط هفته و آخر هفته لذت می برد، از پریروز تا حالا دارد همه کانالهای خبری را چک می کند تا نکند خدای نکرده رئیس جمهور اقرار کند که شوخی کرده... بر اثر همین کانال عوض کردن ها، وی همه سریالهای تلویزیون را می بیند و بعد در حالی که حالش خیلی بد شده، به بیمارستان (یا تیمارستان) منتقل می شود...
برگرفته از کتاب «خنده های هیستریک».
رویای عزیز هم که دچار سندروم اورشلیم شده و نقل الفرمان می کند!... بخوانید و لذت ببرید، اما زیاده روی نکنید! نوشتن، با خالی کردن عقده های شخصی فاصله دارد... فرق دارد... آخه یکی... دو تا... زشت نیست؟ که آدم از ده تا داستانش، توی نه تا و نصفی زندگی زن/مرد میانسالی را تصویر کند که در جوانی زیبا بوده و چنین بوده و چنان... و بعد به حادثه ای دچار شده که از نگاه عشق تر است (به فتح ت) و بلکه خیس است... و تاریخ معاصرمان هم که غنی از حادثه... هر جا فریبا منتظر بهزاد بود که از آلمان برگردد، عربده های شعبون بی مخ یا صدای تک تیر و «مرگ بر شاه» فضاهای خالی را پر کند... محض رضای خدا... کمی تنوع... کمی حرف جدید... کمی سخن تازه... نبود؟
از آن بدتر، نوشتن با تصویر کردن آرزوهای شخصی فرق دارد... اینکه آدم شخصیت ها را در خیاطی مادام بوردو یا کفاشی ورنیک و باغهای سپهسالار به بازی بگیرد، کتاب را جذاب نمی کند... آتش می زند خانم محترم... اثر را جایی حوالی بعد از ظهرهای خالی از دغدغه دختران بیست ساله اسیر می کند... رمانتیسم را عین سرطان به جان جامعه جوان می اندازد... مغزها را شبیه ۵ برعکس می کند و فکرها را شبیه رویاهای دنیای پریان... شکسپیر اگر نمایشنامه هایش را غرق در اشرافیت می کرد عذر داشت... بهانه داشت... یه حرفهای اضافه ای هم لابلاش می زد... شما چطور؟!
از طرفی نوشتن با بالا آوردن فرق می کند... اینکه دولا دولا خودت را برسانی به مخاطب، محض مقدمه بگویی: «اَه... عجب غذای گندی بود...» و بعد همه محتوای معده ات را جلو رویش خالی کنی که نشد هنر... نشد آگاه سازی جامعه... پهنه سفید و نظیف کاغذ جای این کثافت کاری ها نیست آقای محترم... وگرنه که شفاف ترین تصویر دنیای امروز را می شد از توی آینه ای دید که بالا سر چاه توالت کار گذاشته اند... به زحمت شما نویسنده محترم دیگر نیازی نبود... آینه بودن که ارزش نیست... ضد ارزش است... رواج دهنده خود-انزجاری و فرهنگ-گریزی است...
نوشتن، با رکیک گویی هم فرق می کند... اگر تخیل شما، در اتاق را می بندد و توی خلوت یه کارهایی می کند... یا در اتاق را می بندد و توی خلوت یه حرفهایی می زند و مثلا یه سری فحشهای خواهر مادری می دهد، باید حواست باشد قلم دم دستت می رود جار می زند ها... همه جا را پر می کند ها... و یک سری آدم دیگه که یا چنین تخیلی ندارند یا ترسشان آنها را با تخیلشان تنها نمی گذارد یا اساسا چیزی را یک جایی از زندگی گم کرده اند، کف بر می شوند و تا آخر دنیا برایت کف می زنند... کارت خوب است؟ درست... آنچه که ارزش نوشته را در چوب اول تعیین می کند همانا استقبال مخاطب است و دیگر هیچ... اما بدان و ببین که کی داره برات کف می زنه... و بدان و آگاه باش که اینجوری، هیچوقت به ادبیاتت ادای دین نمی کنی... و حتی ادبیاتی را می سازی که هیچوقت نمی شود بهش ادای دین کرد...
خلاصه که نوشتن با خیلی چیزها فرق می کند... در حد حوصله این پست گفتیم و اینها را هم من باب نمونه آوردیم... و گرنه که اصلا به من چه! هر کی هر کاری می خواد بکنه، بکنه! برگرفته از کتاب «غرولند های شبانه»! *. مثالهایی که به طور خاص نام برده شده اند زاییده تخیل اینجانب هستند... سوء تفاهم نشود - نویسنده.
یادداشت اول: ببینین دوستان... ایرانی بودن یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... غصه خوردن ندارد که... مخصوصا وقتی براساس سرشماری های هزار قرن پیش، نگاه می کنی و می بینی هفتاد میلیون آدم دیگر هم (گاهی تا آخر عمر) گرفتار اتفاق مشابهی هستند... اینجاست که (بی رو در بایستی) دل آدم خنک می شود۱... :) یادداشت دوم: ببینین دوستان... عرب زده بودن (به فتح عین و ر) هم یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... این هم غصه خوردن ندارد... اگر هم فکر کردید که با مطالعه تاریخ می تونید مشکل رو ریشه یابی کنید باید بگم هنوز خیلی بچه اید چون این چیزها اصلا ربطی به تاریخ نداره... جریان از این قراره که یه زمانی سایه خدا افتاده بوده تو ایران زمین... و ما از خودمون فرهنگ صادر می کردیم... بعد زمین چرخید و سایه خدا افتاد تو عربستان... حالا اونا برای خودشون (و البته برای ما) فرهنگ صادر می کنن... اروپا هم که همیشه ابری بوده، سایه مایه نداشته... پس کلا فرهنگی هم نداره... به دلیل همین آفتاب نداشتن و سایه نداشتن و غیره، اونا نمی تونن رختاشون رو روی بند پهن کنن تا میکروب کشی بشه... بنابراین از یه خطی به اونور، هر کی عرب نیست نجسه... می بینین... همه چیز خیلی ساده و توجیه پذیره۲... :) یادداشت سوم: ببینین دوستان... شیعه بودن هم یکی از آن اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی بیفتد... این یکی شاید غصه خوردن داشته باشد اما خدا وکیلی گریه کردن ندارد... آبغوره گرفتن را بگذارید برای بچه های طفل معصوم جماعت سنی که برای رقابت با خیل انبوه۳ شیعیان تولید شده اند و بلافاصله پس از تولد، دیگر کاری برای انجام دادن ندارند... و اگر شما آنقدر از خدا و پیغمبر (و حضرت علی) در هراسید که روتون نمی شه حس کنین یه مشکلی هست، بدانید و آگاه باشید که در اوج سلامت عقلی به سر می برید... خوش به حالتون :) برگرفته از کتاب: «چرا تئوریسین نیستم»
۱ - و دقیقا همینجاست که «آدم» احساس می کنه خدا شوخیش گرفته - نویسنده. ۲- پس سریعا تاریخ رو بسوزونین تا فرزندانمان دچار اشتباه و اتلاف وقت نشوند - نویسنده. ۳- به دلیل اصرار در انتقال حس، حق خود می دانم از هرگونه حشو و هجوی استفاده کنم - نویسنده.
سلام مادر جان از اينجا که ما هستيم اگر هوا ابري نباشد و آن پايين معلوم باشد، شما را مي بينم. گويا حالتان خوب است. ما هم اينجا حالمان خوب است. من هنوز هم نون تافتون را بيشتر از سنگک دوست دارم و ديروز به فرشته اي که آمده بود سفارش بگيرد سپردم زياد به خميرش جوش شيرين نزنند. اينجا وضع مزاجم هم بهتر است و غذا هميشه هست و کسي برگ درخت نمي خورد. مادر جان اينجا من بالاخره صورتم را حسابي شستم و آن خال زير ابرويم که گم شده بود پيدا شد. شما به همراه آقا جان ديگر نگران نباشيد. اينجا چون جا کم است من با يک نفر ديگر هم اتاقم اما فرشته سرايدار مي گفت بزودي به سوئيت هاي جدايي در بهشت منتقل مي شويم. فرشته مي گفت چون کشتار ما کمي ناگهاني بوده و کسي به پيمانکار قطعه شهدا اطلاع نداده قدري طول مي کشد تا همه چيز آماده شود. فعلا براي اينکه عادتمان بدهند شبي يکي دو تا حوري برايمان مي آورند و خيلي خوش مي گذرد. اما براي اينکه پررو نشويم سهميه همين شبي يکي دو تا مي ماند. با رفقا قرار گذاشتيم رفتيم منزل خودمان بترکانيم. راستي مادر جان به سکينه بگو برود شوهر کند. به خدا زندگي ارزش اين سياه بخت شدن ها را ندارد و او هم که تازه دوازده سالش است. بگو به جان خودش من راضيم و اصلا من کي باشم که راضي باشم. اينجا ما تازه داريم مي فهميم که زنها هم آدمند و به ما گفتند شما غلط کرديد يک عمر برايشان تعيين تکليف کرديد. حتي اگر شهيد باشيد. راستي مادر از اين بالا که نگاه مي کنم قرار است ده سال ديگر اسم مرا روي خيابان کنار بستني فروشي بگذارند. اما من از آنجا زياد خوشم نمي آيد. بگو ببين مي شود سي متري را به نامم کنند؟ آنجا با بچه ها گل کوچيک مي زديم و خيلي خوب است. اينجا فرشته کاتب هي به من چشم غره مي رود چون ما نبايد از آينده براي شما که هنوز زنده ايد بگوييم. ان شاءالله مي آييد خودتان مي بينيد. خب من بايد بروم. آقاجان اينها را ببوس. قربانت غضنفر. ما در يکي از جزاير ماداگاسکار قدم مي زنيم. در اينجا طبيعت همانگونه که بايد باشد هست و نه يک ذره کمتر... به طوري که بوي فاضلاب بيداد مي کند. در اين جزيره که از روي تصادف به بقيه دنيا وصل است، موجودات عجيبي را مي بينيم که نمي دانيم اسمشان چيست. اين موجودات چهار پا که هيچ، نه سه تا، نه دو تا... گاهي حتي يک پا هم ندارند. وقتي براي مصاحبه به يکي از اين موجودات نزديک مي شويم ابتدا به جا نمي آورد و هي ناله مي کند... اما بعد که هدف ما را از انجام مصاحبه مي شنود از اوضاع زندگي بسيار ابراز خوشحالي مي کند و مي گويد که به علت تعدد همين پاهاي نداشته خيلي پول در مي آورد. او به همراه ساير همکارانش معتقد است که هر چه عليل تر، به درد بخور تر... آنها همچنين با انگشت مکاني را نشان مي دهند که نامش عليل خانه است و آنجا براي هر کسي تصميم مي گيرد که چقدر عليل باشد... از بچگي. ما بي شک در يکي از جزاير ماداگاسکار قدم مي زنيم چون اينجا همه چيز وحشي است. حتي کودکان زير پنج سال... و ما با اينکه حواسمان به همه چيز هست جيبمان تا ته خالي مي شود. در اين جزيره تنها اثري که از صنعت و تمدن مشاهده مي شود همان قوطي هاي حلبی روي هم چيده شده است که تا سقف مي رسد... و سقف هم چيز زياد قابل عرضي نيست. همانطور که حال ما قابل عرض نيست. شايد بر اثر يادآوري صحنه هاي مذکور (و غيرمذکور باشد). شايد وقتي ديگر در اين باب خدمت برسيم. فعلا. |
|