تبليغاتX
دست نوشته های من


از طرف اشکان، با اندکی تصرف و یک دنیا تشکر!

[...] کافکا مبدع ادبیاتی بود که در تمام مختصاتش یگانه ماند و از همینجا هم بود که اصطلاح کافکائسک برای توضیح ادبیات او (و توضیح موقعیت های اجتماعی - شخصی خاص کارهای او که به طرز عجیبی پس از کافکا روز به روز ابتدا در کشورهای سوسیالیستی و سپس در تمام دنیا گریبان گیر آدمها شد) ابداع شد. البته در این کافکائسک اجزائی از موقعیت های رمان های گوتیک - افسانه های جن و پری - سوررئالیسم - طنز و هجو - رمان پیکارسک - اگزیستانسیالیسم (کافکا به شدت از زندگی و آثار پدر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم یعنی کی یر کگور تاثیر گرفت) - عرفان یهودی (کابالیسم) و کلا یهودیسم و آرکی تایپ یهودی سرگردان و حتی ادبیات پسامدرن مثل تغییر لحن یا تضاد لحن با مضمون یا کولاژ و... وجود داشت اما یک «آن»ی هم در ادبیات کافکا بود که منتقدان را بازداشت که بطور مشخص بتوانند آثار او را در یکی ازین طبقات جای دهند.

نه تنها ادبیات کافکا بل که تمام زندگی او آکنده از شور زندگی ست. ما این را از نامه هایی که برای فلیسه باور (نامزدش) و میلنا (دوست دخترش که تا لحظات پایانی زندگی کنارش بود) نوشته است و نیز یادداشت های روزانه اش می بینیم. اما این شور زندگی ابدا مانع از پوچی و سیاهی و انبوه سوال های بی جواب مانده یا حتی جواب های دارای سوال نامشخص(!) نمی شود...

[ادامه مطلب]

+ در تاریخ   جمعه 20 بهمن1385ساعت  16:55  توسط  ساغر بهنود  | 

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است...

کبوتر زیباست...

می خواهم پرونده ی کافکا را روی «مسخ» ادامه دهم... ولی هر چقدر بالا و پایین می کنم باز هم نمی توانم به سیاه نویسی و نییلیسم در این اثر رای دهم؛ که برعکس! کافکا را در «مسخ» یا «مسخ» را در کافکا پر از جوری «شور زندگی» می بینم...

این سردرگمی من هم یحتمل همان قصه ی قدیمی است... که ما آدمها چه یک خواننده ی ساده باشیم و چه یک منتقد فعال، باز هم درگیر برداشت های شخصی خودمانیم.

به هر سو، کافکا این داستان را از صبحی شروع می کند که قهرمان اول (گرگور سامسا) بیدار شده و خود را در هیبت جانوری غول پیکر می یابد. در حالی که نمی داند باید با بدن سنگین و در عین حال دست و پای ظریف اش چه کند، توسط خانواده کشف شده و از آن به بعد، با همکاری خودش در اتاق خوابی حبس می شود که به گفته ی وی «قبل ترها کمتر وقتی را در آن می گذراند». خانواده که تا پیش از این برای گذران زندگی بر درآمد گرگور تکیه داشت، حال خود را ناتوان از تامین مخارج می یابد. این ناتوانی که در ابتدا به «چه کنم» شبیه است، رفته رفته جای خود را به «برخاستن» و «کاری کردن» می دهد تا آنجا که پدرِ بازنشسته بار دیگر در لباس کار ظاهر می شود و مادر و خواهر نیز، شکنندگی شان را کنار گذاشته و به تکاپو می افتند. داستان حول تجربه های شخصی گرگور در مقام حشره (از دید من زنبور!) ادامه می یابد و با آمد و شد چند نفر غریبه درگیر می شود تا اینکه یک روز صبح، گرگور می میرد و... رها می شود...

[ادامه مطلب]

+ در تاریخ   شنبه 14 بهمن1385ساعت  0:11  توسط  ساغر بهنود  | 

بحث و جدل کمتری وجود خواهد داشت اگر باور کنیم که "تعیین سبک" برای هنر و هنرمند کاری بیهوده است. کمتر بوده اند کسانی که در هنر خویش خوش درخشیده باشند و بعد بروی ببینی قبل از ظهور، مدتی را لای کتابها پرسه می زدند در پی مکاشفات و تحلیلهای نقدواره! و کمتر بوده اند کسانی که از راه آکادمیک تحصیل ذوق و قریحه کرده باشند. که اصولا مکتبخانه ذوق را کور می کند و تراویدن را ممنوع! آنوقت اینکه بخواهی بیایی -مثلا در نقد نویسنده ای- اصول فرم و سبک و چهارچوب را به سیخ بکشی و کمی "نمک پست مدرنیسم" و فلفل "رئالیسم جادویی" بپاشی رویش و بگذاری روی اجاق "یک کلاغ چهل کلاغ کردن های نییلیستی" تا آخرش مثلا نقدی در خور دندان اساتید همان مکتبخانه ات در بیاید، آش-پزی است نه نقد!

می خواهم در مورد کافکا بنویسم اما این وسواس که "بالاخره در کدام دسته باید جایش داد" دست از سرم بر نمی دارد. آخر سر بی خیال شده ام و پیرو ی این نظریه که برای بزرگان نباید چهارچوب تراشید. که اگر بخواهی اسم سبکی (یا حتی لقب "پیشرو ی سبکی") را بر کسی مثل کافکا (یا سایر بزرگان) بگذاری، یا باید تعاریف سبک را در خور مقامات این شیوخ کنی یا از شاخ و برگ کراماتشان بزنی که هر دو تحریف است و خیانت! و خیانتکاران به بهشت نمی روند!

در این متن نمی خواهم به طور خاص روی یکی از آثار کافکا تکیه کنم و بیشتر سعی دارم تا خصوصیات مشترک آثار وی را به شکل قالبی کلی رسم کنم تا اگر عمری باقی ماند، وقت به ریز بینی ها برسد. پس تا آنجا که می شود پرهیز می کنم از تمرکز و شما هم روند این متن را هم وزنِ پراکنده گویی نگیرید.

[ادامه مطلب]

+ در تاریخ   دوشنبه 2 بهمن1385ساعت  23:3  توسط  ساغر بهنود  |