نمی خواستم نویسنده شوم... همه چیز از بی خوابی های شبانه شروع شد و آغوش مجهولی که خط و خال نداشت و تنها لطفش هم به همان بی خط و خالی اش بود و بی رگ و ریشه ای اش و همه ی اینها نتیجه می داد که فردا بی آنکه حتی نیم نگاهی به رختخواب چروک بیندازی، از آپارتمان بزنی بیرون و همینکه پایت رسید به نمناکی ِ صبحگاه، سیگاری بگیرانی و به تق تق پاشنه ی کفشهایت روی سنگفرش خیابان گوش دهی و آنقدر رژه بروی تا اولین نانوای محل از خواب بیدار شود و کرکره را بالا بزند و اولین صبحانه ی شهر از آن تو شود و دود و قهوه و پنیر را با هم یکجا فرو دهی و... روز شروع شود...
نمی خواستم نویسنده شوم ولی شدم... حالا می اندازم به گردن بی خوابی های شبانه یا بی خط و خالی معشوق یا بی حوصلگی فیلسوف یا هر چی... نتیجه تنها این می تواند باشد که باز هم بشمارم تا مطمئن شوم که در این دنیا به قدر کافی غریبه هست تا بینشان گم شوم و سکوت کنم و آنجلا شانه ام را گاز بگیرد که «بگو دوستم داری» و انگلیسی را با فرانسه ی تودماغی اش مخلوط کند و من باز دهانم باز نشود و باز کلمه در گلویم گیر کند و باز به جایش به درون بکشمش و نفسش را دوباره نفس بکشم و از ترس اینکه بینی اش نوک تیز و سربالا باشد یا چشمانش گیرا و پر افسون باشد چشمانم را ببندم و هیچ چیز را به خاطر نسپارم و همه چیز در تاریکی غرق شود...
آدمیزاد همینطور است... هیچوقت نمی خواهد آن چیزی بشود که آخرش می شود... و از قبل حلال را حرام می کند و عیش را زایل... من هم یک مصرع از این مثنوی بر وزن انفعلتن انفعلتن انفعال... آنروزها هم نمی خواستم عاشق شوم... بعد هم نمی خواستم فارغ شوم... نمی خواستم نابود شوم... اما همه اش را شدم... حالا هم که نمی خواهم نویسنده شوم، شبه سایه به سایه دنبالم می آید...
+
در تاریخ سه شنبه 13 آذر1386ساعت 15:10  توسط ساغر بهنود
|
گاه مزه مزه ی لحظه و دقیقه و ساعت و روز و سال و قرن و...
بعد از قرن چه می شود؟ می دانیم؟
شاید همین است که زود عمر می کنیم
...
می خواستم یادداشتم را از مزه ی زمان بنویسم
ولی رو دست خوردم...
یادم رفت...
+
در تاریخ پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:8  توسط ساغر بهنود
|
گاه که عجله اوج می گیرد،
دیگر باورم نمی شود که هستی...
همینطور وقتی که خواستن آرام می شود...
در این میان، یک خط باریک کشیده ام
به نشانه ی بقیه ی لحظه ها...
و مواظبم پایم روی خط نرود
پس اخم نکن جانم
وقتی اینطور شلخته، همه ی زندگی را می بلعم
می خواهم زودتر به نوبتم با تو برسم!
+
در تاریخ چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 17:58  توسط ساغر بهنود
|
سرنوشت را
گاهی باید از سر، نوشت و از ته، خواند
چه فکر کرده ای؟
که در غوغای غوکان، خواب به چشم آدم می رود؟
یا برگ همینطور بی بهانه شبنم می چکاند؟
... رها کن جایی
جایی، رفتن را به باد بسپار و ماندن را به خاک
خودت میان بند انگشتی های قصه ها، خدایی کن
عشق همین است دیگر
مهر و تسبیح ندارد که...
+
در تاریخ سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 23:46  توسط ساغر بهنود
|