<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های من</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Apr 2008 11:02:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیاده رو های شهرم در اشغال افغانهاست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تریبون های شهرم به عربی زوزه می کشند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زینتِ خفقان، سر تا پایم را گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنوقت تو می پرسی چرا نمی خندم؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 11:02:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با یاد کوه های پر برف قفقاز</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز نمی رم عید دیدنی... بی هیچ دلیلی، اصلن دلم نمی خواد امروز کاری بکنم... حتی نمی خوام از جام تکون بخورم!... بی هیچ دلیلی و شاید تنها به دلیل گوش دادن به این دلِ مهجور، امروز را جشن می گیریم و به بیهودگی می گذرانیم، باشد که مقبول افتد...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نو مبارک :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 22:13:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روی ماه خداوند را ببوس</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانم مصطفی مستور بخوانم... نه اینکه قلمش بد باشد... یا برنامه ریزی و فریم بندی اش نافرم باشد، که نه... کاملن استاندارد است و در چهارچوب... اما دغدغه هایش... سوالهایش... چراهایش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم دردِ خود-بزرگ-بینی گرفته ام، یا واقعن اینطور است... که این دغدغه ها را خیلی وقت پیش داشتم و به جوابهایش رسیدم و تمام شد...! حالا سوالهایم چیز دیگری است... و نوشته های مستور برای من &quot;تاریخ-گذشته&quot; است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضن، نمی توانم نوشته ای را تحمل کنم که بویِ دردِ شهرت بدهد... شاید هم شامه ام اشتباه می کند... شاید هم همه اش از سر حسد باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال، دیگر مستور نمی خوانم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 20:54:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد گرفتیم بگوییم که حتمن مصلحتی در کار است</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانستن مثل سوختن می ماند... وقتی دانستی، دیگر نمی توانی ندانی... همانطور که اگر بسوزی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می دانی که باید بروی، دیگر نمی توانی نروی... حتی اگر این رفتن احمقانه باشد... حتی اگر قدم هایت هیچ چیز را در فکرت تکان ندهند... حتی اگر همه چیز دست نخورده بماند وقتی نیمی از کره ی خاکی را در می نوردی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دانستی باید بروی، دیگر ماندنی در کار نیست... به همین سادگی... بقیه ی دلایل هم به همین سادگی خزعبل اند و مرجف...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 05:35:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انفعال</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواستم نویسنده شوم... همه چیز از بی خوابی های شبانه شروع شد و آغوش مجهولی که خط و خال نداشت و تنها لطفش هم به همان بی خط و خالی اش بود و بی رگ و ریشه ای اش و همه ی اینها نتیجه می داد که فردا بی آنکه حتی نیم نگاهی به رختخواب چروک بیندازی، از آپارتمان بزنی بیرون و همینکه پایت رسید به نمناکی ِ صبحگاه، سیگاری بگیرانی و به تق تق پاشنه ی کفشهایت روی سنگفرش خیابان گوش دهی و آنقدر رژه بروی تا اولین نانوای محل از خواب بیدار شود و کرکره را بالا بزند و اولین صبحانه ی شهر از آن تو شود و دود و قهوه و پنیر را با هم یکجا فرو دهی و... روز شروع شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواستم نویسنده شوم ولی شدم... حالا می اندازم به گردن بی خوابی های شبانه یا بی خط و خالی معشوق یا بی حوصلگی فیلسوف یا هر چی... نتیجه تنها این می تواند باشد که باز هم بشمارم تا مطمئن شوم که در این دنیا به قدر کافی غریبه هست تا بینشان گم شوم و سکوت کنم و آنجلا شانه ام را گاز بگیرد که «بگو دوستم داری» و انگلیسی را با فرانسه ی تودماغی اش مخلوط کند و من باز دهانم باز نشود و باز کلمه در گلویم گیر کند و باز به جایش به درون بکشمش و نفسش را دوباره نفس بکشم و از ترس اینکه بینی اش نوک تیز و سربالا باشد یا چشمانش گیرا و پر افسون باشد چشمانم را ببندم و هیچ چیز را به خاطر نسپارم و همه چیز در تاریکی غرق شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمیزاد همینطور است... هیچوقت نمی خواهد آن چیزی بشود که آخرش می شود... و از قبل حلال را حرام می کند و عیش را زایل... من هم یک مصرع از این مثنوی بر وزن انفعلتن انفعلتن انفعال... آنروزها هم نمی خواستم عاشق شوم... بعد هم نمی خواستم فارغ شوم... نمی خواستم نابود شوم... اما همه اش را شدم... حالا هم که نمی خواهم نویسنده شوم، شبه سایه به سایه دنبالم می آید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2007 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ز مثل زر یا مثل زمان</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه مزه مزه ی لحظه و دقیقه و ساعت و روز و سال و قرن و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از قرن چه می شود؟ می دانیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید همین است که زود عمر می کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم یادداشتم را از مزه ی زمان بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی رو دست خوردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Jun 2007 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرز</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه که عجله اوج می گیرد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر باورم نمی شود که هستی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینطور وقتی&amp;nbsp;که خواستن آرام می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این میان، یک خط باریک کشیده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نشانه ی بقیه ی لحظه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مواظبم پایم روی خط نرود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس اخم نکن جانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی اینطور شلخته،&amp;nbsp;همه ی زندگی را می بلعم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم زودتر به نوبتم با تو برسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Jun 2007 14:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لام</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرنوشت را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی باید از سر، نوشت و از ته، خواند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه فکر کرده ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در غوغای غوکان، خواب به چشم آدم می رود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا&amp;nbsp;برگ همینطور بی بهانه شبنم می چکاند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... رها کن جایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی، رفتن را به&amp;nbsp;باد بسپار و ماندن را به&amp;nbsp;خاک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت میان بند انگشتی های&amp;nbsp;قصه ها، خدایی کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق همین است دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهر و تسبیح ندارد که...&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jun 2007 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافکا- یادداشتی تکمیلی بر مسخ</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;از طرف اشکان، با اندکی تصرف و یک دنیا تشکر!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;[...] کافکا مبدع ادبیاتی بود که در تمام مختصاتش یگانه ماند و از همینجا هم بود که اصطلاح کافکائسک برای توضیح ادبیات او (و توضیح موقعیت های اجتماعی - شخصی خاص کارهای او که به طرز عجیبی پس از کافکا روز به روز ابتدا در کشورهای سوسیالیستی و سپس در تمام دنیا گریبان گیر آدمها شد) ابداع شد. البته در این کافکائسک اجزائی از موقعیت های رمان های گوتیک - افسانه های جن و پری - سوررئالیسم - طنز و هجو - رمان پیکارسک - اگزیستانسیالیسم (کافکا به شدت از زندگی و آثار پدر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم یعنی کی یر کگور تاثیر گرفت) - عرفان یهودی (کابالیسم) و کلا یهودیسم و آرکی تایپ یهودی سرگردان و حتی ادبیات پسامدرن مثل تغییر لحن یا تضاد لحن با مضمون یا کولاژ و... وجود داشت اما یک «آن»ی هم در ادبیات کافکا بود که منتقدان را بازداشت که بطور مشخص بتوانند آثار او را در یکی ازین طبقات جای دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه تنها ادبیات کافکا بل که تمام زندگی او آکنده از شور زندگی ست. ما این را از نامه هایی که برای فلیسه باور (نامزدش) و میلنا (دوست دخترش که تا لحظات پایانی زندگی کنارش بود) نوشته است و نیز یادداشت های روزانه اش می بینیم. اما این شور زندگی ابدا مانع از پوچی و سیاهی و انبوه سوال های بی جواب مانده یا حتی جواب های دارای سوال نامشخص(!) نمی شود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Feb 2007 13:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافکا- دگرگونی</title>
<link>http://saghar-b.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>من نمی دانم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کبوتر زیباست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می خواهم پرونده ی کافکا را روی «مسخ» ادامه دهم... ولی هر چقدر بالا و پایین می کنم باز هم نمی توانم به سیاه نویسی و نییلیسم در این اثر رای دهم؛ که برعکس! کافکا را در «مسخ» یا «مسخ» را در کافکا پر از جوری «شور زندگی» می بینم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سردرگمی من هم یحتمل همان قصه ی قدیمی است... که ما آدمها چه یک خواننده ی ساده باشیم و چه یک منتقد فعال، باز هم درگیر برداشت های شخصی خودمانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر سو، کافکا این داستان را از صبحی شروع می کند که قهرمان اول (گرگور سامسا) بیدار شده و خود را در هیبت جانوری غول پیکر می یابد. در حالی که نمی داند باید با بدن سنگین و در عین حال دست و پای ظریف اش چه کند، توسط خانواده کشف&amp;nbsp;شده و از آن به بعد، با همکاری خودش در اتاق خوابی حبس می شود که به گفته ی وی «قبل ترها کمتر وقتی را در آن می گذراند». خانواده که تا پیش از این برای گذران زندگی بر درآمد گرگور تکیه داشت، حال خود را ناتوان از تامین مخارج می یابد. این ناتوانی که در ابتدا به «چه کنم» شبیه است، رفته رفته جای خود را به «برخاستن» و «کاری کردن» می دهد تا آنجا که پدرِ بازنشسته بار دیگر در لباس کار ظاهر می شود و مادر و خواهر نیز، شکنندگی شان را کنار گذاشته و به تکاپو می افتند. داستان حول تجربه های شخصی گرگور در مقام حشره (از دید من زنبور!) ادامه می یابد و با آمد و شد چند نفر غریبه درگیر می شود تا اینکه یک روز صبح، گرگور می میرد و... رها می شود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Feb 2007 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghar-b&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>saghar-b</dc:creator>
<guid>http://saghar-b.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
